قتل عام و غارت شهر تبريز

به نوشته اوزون چارشلو، از سال 992 هجري بحران مالي در كشور عثماني آغاز شد. دولت در اثر كمبود درآمد و ازدياد هزينه، به تدريج عيار سكههاي نقره و طلا را كاهش داد و اين امر باعث عصيانهاي خونين و وحشتناك ينيچريان شد.
ابراهيم پچوي در جلد دوم تاريخ خود تحت عنوان: «تبريز قوللارنين عصياني و جعفر پاشانن مزبور لره قتلعامي» چنين آغاز سخن ميكند: قتلعام قولها وسيله وزير مزبور از نوادر و غرايب روزگار بوده، در دولت عليه عثماني نه همچو چيزي از سلاطين گذشته در تاريخ ثبت شده، و نه از زبان كسي مسموع افتاده است. بدين جهت ضرورت دارد كه به تفصيل درباره آن حادثه قلمرسايي كنم. داستان بدين قرار است:
  جعفرپاشا بنابه مقتضيات زمان، سكّههاي شاهي را كه از زمان سلطان سليم اول رايج بود، به نصف عيار معينه ضرب كرده و مواجب سربازان را بدان سكهها ميپرداخت. مزدبگيران پس از مدتي معترض شده اظهار داشتند كه: حقوق ما به نصف كاهش يافته است. جعفرپاشا به مزد بعضي از آنها از پنج الي ده آقچه افزود و موقتآ سر و صدا را خوابانيد. ولي اين ترفيع چاره درد آنان نشده، روزي عده بيشماري به تعرض برخاسته و سكههاي نيم عيار را نپذيرفتند و در مقابل پاشا سخنهاي غلو راندند، نگهبانان قلعه به نحوي دفع غائله كردند و پاشا هم يكي دو ماه خودش را از انظار پنهان كرد.
قولها متفق شدند و آغاي خودشان را به مقام وزارت برگزيدند. با مراجعه به دفترداري، به عتاب هر چه دلخواهشان بود ثبت دفتر كردند و مواجب خود را ترقي دادند. سپس به وزير جعفرپاشا هم پيغام فرستادند كه بهتر است فرار نموده از دست آنان به آستانه سلطان شكايت نمايد.
قلعه بزرگ تبريز ساخت عثمان پاشا سه در خروجي داشت، دوتاي آن را ديوار كشيده و مسدود ساختند و براي يگانه در خروجي روزانه به نوبت 50 نفر گمارده مانع خروج وزير شدند. جعفر پاشا به مضمون :
مرغ زيرك چون بدام افتد تحمل بايدش
عمل نموده ضمن اشتعال انتقامجويي دروني، وسايل مصالحه را فراهم ساخت و براي ترفيع و آشتي، آنان را به باغچه جنب قلعه به ضيافت دعوت كرد. و با بذل انعام و احسان و انجام روبوسي و صرف شام، طرفين سوگند ياد كردند كه ديگر از گذشتهها سخن نرانند و مخالف يكديگر نباشند. در مواقع ضرور به نماينده مختار مراجعه نمايند.
دو سه هفته از اين ماجرا گذشت. روزي جعفرپاشا دستور داد وسايل پخت و پز و پذيرايي را در باغچه قلعه فراهم ساختند و قولها را دوباره به ضيافت شام دعوت كرد. منزل رضوان آغامهردار جعفرپاشا از طرفي به سراي جعفرپاشا پيوستگي داشت و ديوار ديگرش به ديوار قلعه چسبيده بود. شب هنگام پس از صرف شام، در حالي كه سران نظامي و اكثر قولهاي نامي، به عيش و عشرت و شرابخوري پرداخته، نواي چنگ و چغانه با قهقهههاي مستانه به هم آميخته بود، گروههاي جنگي و نگهبانان تواناي جعفرپاشا از منزل رضوان آغا ديوار قلعه را سوراخ كرده تمام اسباب و آلات و تجهيزات وزير را بار اسبان چاپك كرده تا صبحدم پاشا را با مال و متعلقاتش از قلعه بزرگ بيرون بردند و به «قلعه محله» كه فرهادپاشا در تبريز بنا كرده بود، انتقال دادند.
روز بعد ساعاتي از طلوع آفتاب گذشته بود كه قولها از خروج شبانه جعفرپاشا آگاه شده و برافروختند به حال دژم دستهجمعي به پيش كتخداي جعفرپاشا شتافتند. كتخدا كه از توطئه قبلا آگاهي داشت صحنهسازي كرد، و با پرخاش و دشنامهاي ركيك، اقدام جعفرپاشا را محكوم دانسته و چنان با طعن و لعن از قضيه سخن راند و كار زشت وزير را نكوهيد كه شاكيان ايشان را كاسه گرمتر از آش تلقي كردند. سربازان مزدور و منقلب، پس از گشت شهر، دريافتند كه پاشا در قلعه ديگر استقرار يافته است. پيغامها فرستادند و نقض عهد وي را گوشزد كردند. پاشا جواب داد كه: در ميان شما اوباش و اشقيا رسوخ كرده و قصد جانم را داشتند، تا آنها را كه مطابق ليست به پنجاه نفر ميرسد. جهت تنبيه به من نسپاريد و يا از قلعه بيرون نكنيد من اطمينان پيدا نكرده به قلعه نخواهم آمد.
تبادل پيامها ادامه داشت، تا اينكه سربازان مزدور نماينده فرستاده و درخواست كردند كه ما پنجاه نفر مزبور را از قلعه اخراج ميكنيم، پاشا به قلعه تشريف بياورند.
در خلال اين رفت و آمدها، جعفرپاشا پنهاني به رؤساي عشاير كردستان مأمور فرستاده و خبر داده بود كه در فلان محل تجمع قزلباشان را به من اطلاع دادهاند، براي دفع آنان تدبير لازم اتخاذ كردهام ولي در تبريز حرامزادههايي هستند كه هرگاه از برنامه من آگاه شوند، بدون شبهه چگونگي را به قزلباشها خواهند رسانيد. از اينرو بدون اينكه از اطرافيان كسي با خبر شود، در فلان روز در فلان محله تبريز همديگر را ملاقات خواهيم كرد، انشاءالله بعد از تنبيه قزلباشان، در محل مسكوني آنان اموال و غنايم انباشته است كه غارت آنجا براي شما منافع فراوان حاصل خواهد كرد.
رؤساي اكراد به شوق چپاول، همديگر را خبر داده با يغماگران مسلح بيشمار، در روز معين به سوي شهر روي نهادند. سردار عثماني هم از قلعه محله (نام ديگر قلعه قومله) بيرون آمد و خيل اكراد را در كنار آجي چاي (شوراب) ملاقات و نخستين شب را با آنها گذرانيد.
در همين روزها باز هم نماينده سربازان مزدور به حضور پاشا آمده، تشريف آوردن سردار را به قلعه بزرگ درخواست و تكرار كردند. جعفرپاشا اين بار نماينده سربازان را با انعام و خلعت و خوشروئي پذيرفته و قرار گذاشتند كه قولها آماده استقبال باشند تا فردا پاشاي عثماني وارد قلعه بزرگ تبريز شوند. مردم تبريز و قولهاي مستقر در قلعه، از برنامه جعفرپاشا و آمدن اكراد هيچگونه اطلاعي نداشتند.
در همان روز ملاقات اكراد، جعفرپاشا به كتخداي خود كه در قلعه قولها را رهبري ميكرد، پيغام فرستاد كه فردا صبح قولها را با لباسهاي نو و آراسته و مسلح در دو سوي مسير در خارج قلعه جهت استقبال آماده نمائيد و به آنها آموزش دهيد كه از شليك گلوله خودداري نموده، در ستونهاي منظم صف بكشند و سلام نظامي انجام دهند. ضمنآ به كتخدا سفارش كرده و مخفيانه تعليم دادند: به محض اينكه تمام قولها از قلعه خارج شدند و در صفها ترتيب يافتند فورآ در قلعه را از پشت بسته، در برج نگهباني آماده فرمان شليك توپ بزرگ باشند.
فرداي ورود اكراد به دروازه تبريز، جعفرپاشا بر اسب سوار شده در حالي كه خون در چشمانش حلقه ميزد و آثار خشم و غضب در چهرهاش هويدا، و همه را به حيرت و نگراني انداخته بود به محل آمد. گروههاي اكراد اشقيا، همراه وي در برابر قلعه به صف قولها نزديك ميشدند، رؤساي اكراد از اسب پياده شده دستبوسي كردند و منتظر فرمان پاشا گشتند.
جعفرپاشا به اكراد چنين خطاب كرد :پادشاه (سلطان مراد) فرمان قتلعام قولهاي تبريز را صادر فرمودهاند، حالا به بينيم شما فرمان پادشاه را چگونه اجرا خواهيد كرد.
همين كه اين سخن تمام شد توپ بزرگ از بالاي برج قلعه شليك گرديد ولوله عالم را فراگرفت، پاشا خود سوار بر اسب شمشير كشيد و به گروه تبريزيان حمله برد و در مقابل چشم اكراد 7 نفر از آنان را به خاك انداخت. اكراد مسلح، زياده از هزار نفر سگبان، هشتصد نفر ينيچري سوار همراه پاشا، چنان حمله برقآسا به قولهاي نگونبخت تبريز بردند كه چندين صد نفر از آنها در حال عرصه هلاك شدند. بقيه قصد فرار داشتند به محض اينكه به دروازه شهر رسيدند در قلعه را مسدود يافتند و سراسيمه به سوي كوه فرار كردند. پاشاي خونآشام در دروازه شهر خيمه زد، آنان كه غيبت نموده بودند همه را به دست آورده و جمله را قتلعام كرد. بعد از آن در قلعه را باز كرده، غارت اموال، اسارت عيال و اولاد تبريزيان را وسيله اكراد و سگبانان و ساير عساكر همراه، فرمان داد. اهل و عيال و دوشيزگان صاحب جمال به تصرف اكراد و سگبانان افتادند، آنان را مانند اسرا خريد وفروش كردند. خلاصه كلام، در آن روز هشتصد نفر به قتل رسيدند و بيشتر از 1200 نفر فرار كردند و ديگر نام و نشاني از آنان به دست نيامد.
پچوي گفتارش را با اين نظريه به پايان ميرساند:
... انتقام اشقياي تبريز براي حفظ ناموس سلطنت، جاي بحث نيست. ولي اين همه اهانت به زنان با ناموس و عائله مردم و رخصت زنا، براي كساني كه ذرهاي ايمان در دلشان هست، قابل قبول نبوده و جايز نميباشد. جعفرپاشا در خيلي از جنگها شركت موثر كرده بود، حسنات كارهاي گذشته او را اين عمل زشت و نابكار تمامآ از بين برده و در پيشگاه حق و عدالت، مسلمآ جوابگو نخواهد شد.
در كتاب پچوي آمده است:1 گناه مردم تبريز در اين جنايت هولناك اين بوده كه كسبه و اصناف نميتوانستند سكههاي نيم عيار را از عثمانيان پذيرفته و به ديگران رد و بدل نمايند. وجود سكههاي مزبور داد و ستد عمومي را مختل ميكرد. درباره فجايع عثمانيان در آذربايجان، دو مطلب هم از منابع غيرعثماني نقل ميكنم: «ژاك دومرگان، درباره تبريز، نوشته زير را از فصل نهم كتاب زينتالمجالس استخراج كرده است كه در تاريخ 1004 هجري نگارش يافته است.»
آذربايجان ... حاكمنشين آن مراغه بوده و در روزگار ما تبريز است. ليكن از وقتي كه تركها (روميه) آن را در 993 هجري اشغال كردند، آنها در اينجا برج و باروي وسيعي براي مسكن پادگان و ساخلو مهمي ساختند. و سكنه تقريبآ منحصرآ مركب از تركها هستند. از ايرانيان جز تعداد كمي باقي نماندهاند كه سختترين يوغ بندگي را به گردن دارند. اما درباره سكنه قديمي، آنها يا به هنگام غارت شهر و مردم آن قتلعام شدهاند، يا به كشورهاي روم يا عراق به اسارت رفتهاند ...2
جان كارت رايت تاجر انگليسي كه در سال 1015 هجري به تبريز آمده است ... درباره تاراج شهر تبريز و ستمگريهاي عثمانيان و خرابيهاي وارده در اثناي هجوم سربازان سلطان و تسلط عثمان پاشا وزير سلطان مراد سوم بر شهر مزبور، به تفصيل در سفرنامه خود سخن رانده است. او معتقد است كه توصيف دردها و بدبختي تبريزيان و تشريح سنگدلي و بيرحميهاي لشكريان عثماني از عهده وي خارج است. و اين مهم، نويسندهاي به غايت دانشمند و زبردست ميخواهد.3

پينوشتها
1. پچوي، ابراهيم. تاريخ پچوي. مطبعه عامره، استانبول، 1283 . ق. جلد دوم، صص 115ـ.120.
2. دومرگان. ژاك. مطالعات جغرافيائي ايران. ترجمه دكتر كاظم وديعي. انتشارات چهر، تبريز، 1348. جلد اول، ص 347.
3. طاهري، ابوالقاسم. جغرافياي تاريخي گيلان، مازندران، آذربايجان از نظر جهانگردان. تهران، 1347 ص 89 .

موسسه مطالعات تاريخ معاصر ايران

Design: Tohid Niknami www.niknami.ir