دفاع سيد ضياءالدين طباطبايي از كودتاي سوم اسفند

 با ورود سيد ضياءالدين طباطبايي به مجلس چهاردهم حملات زيادي عليه او صورت گرفت كه وي را ناچار از دفاع خود ساخت. او در جلسه 17 اسفند 1322 در مقابل حملات دكتر مصدق و ضياءالملك فرمند، دفاعياتي به شرح ير از خود انجام داد:
پس از اين كه رييس‌الوزرا شدم دستور دادم كه عهدنامه شوروي را امضاء كنند، اسناد و مدارك هم موجود است در زمان «مشيرالدّوله»، «مشاورالممالك» مأمور مسكو شده است كه بروند ببينند دولت سويت كه دو سه سال بود مي‌خواست با ايرانيان مناسباتي داشته باشد، از روي چه اساس و مباني مي‌خواهد با ايران دوستي پيدا كند «مشاورالممالك» رفت به مسكو و اين عهدنامه را ملاحظه مي‌فرماييد، در مقابل ملّت ايران، در مقابل تاريخ، در مقابل شماها مي‌گويم، دولت سويت با طيب خاطر نوشتند و به ما تقديم كردند، به نمايندگان ما دادند، آنها فرستادند به تهران در تهران 6 ماه 7 ماه خواندند و كسي نگفت كه مخالف است.
زيرا بيش از هر ايراني مي‌دانستم كه چقدر زندگاني ملّي، اقتصادي و سياسيمان منوط است به حسن تفاهم با شوروي. بنده سياست خارجي حكومت خود را در 23 سال قبل اعلام داشتم و اينك مي‌خوانم :
«امّا سياست خارجي ما در اينجا يك تغيير اساسي لازم دارد و آن يك سياست شرافتمندانه بر مناسبات با ممالك خارجه است.»
اين بود مرام من.
در اين ايّام هيچ مملكتي بدون ارتباط با جامعه ملل نمي‌تواند زندگاني بكند. بعد از جنگ بين‌المللي كه مباني تشكيلات جديد دنيا روي اصول تعاون و دوستي برقرار شده است، اصول مزبوره، در وطن صلح‌جوي ما بيش از ساير نقاط قابل توجّه است. ملّت ما انساندوست است. نسبت به جميع ملل خارجه، صميمي و رفيق و شفيق است. ملّت ما وارث حكم و اندرزهاي اعصار و قرون متواليه است. ما با دولت شوروي كه سه هزار كيلومتر با هم سر حدّ داريم، بايد با او بهترين دوستي‌ها را برقرار كنيم و از هر اقدامي كه سوءظن آنها را برقرار كند احتراز كنيم. لازم نبود انگليس كودتا كند براي اينكه من اين حرف را بزنم. در عين حال هم مناسبات ما با هر يك از دول خارجه نبايد مانع از حسن مناسبات و دوستي با سايرين گردد و از هر اقدامي كه سوءظن آنها را جلب مي‌كند احتراز كنيم و بايد با دولت انگلستان هم بهترين و صميمي‌ترين مناسبات را ايجاد كنيم و از هر اقدامي كه سوءظن انگلستان است پرهيز كرد. اين است ايراني بودن. هر كسي غير از اين باشد خيانت به ايران كرده است. ما بايد عامل حسن تفاهم بين روسيه و انگلستان بشويم و اگر روزي خداي نكرده بين آنها سوءتفاهم باشد ما با حركات بچگانه و رفاقت‌بازي با اين عقول ناقص و ادراكات منكسره خيال نكنيم ما مي‌توانيم مسكو يا لندن را گول بزنيم. ما بايد صاف و روشن باشيم.
در آن بيانيه گفتم به نام همين دوستي، كاپيتولاسيون   را كه مخالف استقلال يك ملّت است الغاء خواهيم نمود. اتكّاء من در اين تصميم وعده‌اي بود كه از زبان «لنين» در پطروگراد شنيده بودم، پيش از اينكه عهدنامه منعقد بشود «لنين» از فنلاند به پطروگراد آمد، وقتي كه او آمد من آنجا بودم، او گفت كه كاپيتولاسيون را الغاء مي‌كنيم من به حرف او اعتماد داشتم و او باعث اين بيانيه شد من يقين داشتم كه «لنين» و رؤساي انقلاب روسيه به وعده خود وفا خواهند كرد.
ايقان من به وعده آنها سبب شد كه من در اعلاميه خودم اين را گنجانيدم والاّ من زوري نداشتم، قوهّاي نداشتم، تكيه من به آزادي‌خواهي انقلابيون روسيه بود براي موفقيّت در اين مقصود و اينكه اتباع خارجي از عدالت تام بهره‌مند بوده حقوق خود را بتوانند حقآ دفاع نمايند، ترتيبات و قوانين مخصوصه با محاكم صلاحيّت‌داري وضع و ايجاد خواهد شد تا همه نوع وثيقه داشته باشند بر طبق اصول فوق‌الذكر اعلام مي‌دارم كه بعضي از امتيازاتي كه در گذشته به اجانب داده شده است بايد اساسآ مورد تجديد نظر واقع گردد ما بايد با تمام همسايگان با نظر دوستي نگريسته و با همه آنها مناسبات حسنه همجوارانه داشته باشيم هيچ ملّتي هر قدر قوي و نيرومند باشد نبايد آزادي ما را محدود كند موافق عادات و اخلاق تهرانيان، ملكات عقلي او موازنه نداشته باشد، اگر موازنه داشت 23 سال براي گفتن چيزي آواره نمي‌شد، تصديق مي‌كنم موازنه نداشته است. شايد حالا موازنه پيدا شده باشد (خنده نمايندگان) و هيچ ملّتي هر قدر هم نيرومند باشد نبايد بنام همين اصول و به خاطر همين اصول بود كه الغاء قرارداد ايران و انگلستان مورخه اوت 1919 را اعلام كردم.
«ژنرال ديكسن» با 6 و 7 نفر صاحب‌منصبان انگليسي پس از امضاي قرارداد از طرف دولت انگليس و براي زمينه و اجراي قرارداد به تهران آمدند. «ژنرال ديكسن» و سايرين كه در آن موقع تنها كساني بودند كه علاقمند به اجراي قرارداد بودند و اوّل كسي كه بر عليه كودتا قيام كرد «ژنرال ديكسن» بود او هم گفت «سيّد ضياءالدّين» موازنه عقلي ندارد بدون اجازه و بدون مشاوره و بدون استيذان از «لرد كرزن» قرارداد را الغاء مي‌كند اين طرف و آن طرف نشست وبر ضدّ بنده تحريكات كرد بنده مجبور شدم به ايشان پيغام دادم و از ايشان خواهش كردم كه در تهران تشريف نداشته باشند.
اتومبيلي هم فرستادم و خواهش كردم كه از مملكت ايران تشريف ببرند اين كار را هم بنده كردم علّت رفتن ايشان به بغداد براي اين بود. چون كه از بغداد كه هِل و گُل كه نبايد بفرستند، شروع به تحريكات كردند كه فلاني ملكات عقليه‌اش موازنه ندارد و يك كارهاي بي‌سابقه كرده است و با اين و آن ملاقات كرد و كساني را به خودش موافق و بر عليه من متفّق ساخت و تلگرافي به لندن كرد كه فلاني مناسبات بين ايران و انگلستان را به هم زده است بنابراين رفتن ايشان از ايران به امر بنده بوده است البته اين را هم بنده بايد بگويم كه ايشان در مدّتي كه اينجا بودند با كمك افسرهاي ايراني، يك سال در زمان «آقاي وثوق‌الدّوله» زحمت كشيدند و مطالعاتي راجع به طرز اداره قواي تأمينيه ايران كردند و يك راپرت خيلي مفصلي نوشته و نمي‌دانم «آقاي عامري» يا «آقاي فرّخ» كه در آن موقع در وزارت خارجه بودند آن را خوانده‌اند يا نه از نقطه‌نظر اطلاعات كشوري زحمت كشيده‌اند و مطالعاتي كرده‌اند كه اگر آقايان بتوانند آن را به دست بياورند در موقعي كه مي‌خواهند بودجه ژاندارمري مملكت را تصويب بكنند در قسمت تأمينيه كمك خواهد كرد.
بايد از خدمات ايشان و حقّ خدمتي كه به ايران داشتند بدين وسيله تقدير كرد امّا در آن زمان چون مي‌خواستند به امور داخلي ما شركت كرده و مداخله نمايند بنده به ايشان گفتم تشريف ببريد امّا «كلنل اسمايلز» يك پيرمرد شصت ساله و يك آدم خوبي بود اوّلين بار من او را در بادكوبه ديدم در آن وقت رييس هيأت اعزاميه ايران در بادكوبه بودم و «كلنل اسمايلز» از باتوم به بادكوبه آمده و مي‌خواست به ايران بيايد و ايران را نمي‌شناخت ولي به واسطه علاقه‌اي كه به «خيّام» و ادبيّات ايران داشت يك محبتي نيز نسبت به ايراني داشت.
بنده پس از مراجعت از قفقازيه او را در تهران ديدم به من گفت به نظر من قرارداد در نظم و وضعش ملاحظات لازم نشده و قابل اجرا نيست و من نمي‌توانم چيزي را كه معتقد نيستم مبادرت كنم ولي چون نزد مرحوم «مشيرالدّوله» رفت و اجازه خواست برگردد، مرحوم «مشيرالدّوله» به «ژنرال ديكسن» و صاحب‌منصبان انگليسي و «كلنل اسمايلز» فرموده بودند كه شما باشيد تا مجلس باز شود و تكليف قرارداد معلوم شود.
دولت ايران هم مواجب آنها را مي‌داد و ايشان هم بودند و در نتيجه جنگي كه متجاسرين با قواي قزاق كرده و شكست خوردند و پراكنده شدند و به قزوين آمدند قشون انگليسي آن جا بود و اين چهار هزار قزاق بدبخت (كه گمان مي‌كنم اگر من يا هرايراني براي نجات اينها از بدبختي يك اقداماتي كرديم و آن اقدام هم اگرچه بر خلاف قانون بود ولي براي مصالح مملكت بود، اين مبحثي است كه مورد تأمل است كه آيا جايز بود يا نه نمي‌توان بدون مطالعه حكم كرد) اين قزاق‌ها آمدند در اطراف قزوين، حيران و سرگردان بودند، رييس كلّ قوّا «سردار همايون» شد و قشون انگليس كه در اطراف قزوين بودند براي اين كه يك صاحب‌منصبي باشد رابط بين قشون انگليس و اين قواي قزاق، از طرف كابينه مرحوم «مشيرالدّوله»، «كلنل اسمايلز» تعيين شد و ضمنآ قرار شد كه مراقبتي بكند در اداره امور قزاقخانه، به اين شكل كه يك شورايي تشكيل دادند براي امور قزاقخانه قزوين، چون قزاق‌هاي قزوين لخت و عريان بودند و در زمستان كفش و لباس نداشتند.
«كلنل اسمايلز» كفش‌هاي كهنه سربازهاي انگليسي و لباس‌هاي مانده سربازان هندي را از اين طرف و آن طرف جمع مي‌كرد و مي‌آورد به اين قزاق‌ها و سربازهايي كه جنگ كرده بودند و رشادت كرده بودند مي‌داد و چون اين كارها را مي‌كرد و اين خدمت‌ها را مي‌كرد، يك شورايي تشكيل شد از طرف وزارت جنگ، اينها عبارت بودند از سه نفر، يكي «زمان‌خان» مرحوم كه نمي‌دانم اسم خانواده او چه بوده است؟ (يكنفر از نمايندگان ـ بهنام) و يكي «ماژور مسعود خان» و يكي هم «كلنل كاظم‌خان» مرحوم و رييس اداره قزاقخانه «امير موّثق نخجوان» بود، يعني رييس قزاقخانه قزوين نه تهران و در تهران هم كه 500 قزاق بود در آذربايجان و زنجان و كردستان حالا يادم نيست پنجهزار نفر يا شش هزار نفر بودند و در قزوين چهار هزار نفر بودند زيرا چنانچه مي‌دانيد در سال 1911 كه اولتيماتوم روس و انگليس را قبول كرديم و «شوستر» را از ايران بيرون كرديم، در تعقيب آن، قوّه قزاق كه پانصد يا هزار تا بود تبديل يافت به يك ديويزيون دوازده هزار نفري و اين ديويزيون به همين كيفيّت كه عرض كردم تقسيم شد.
اين چهار هزار قزاق كه در قزوين گرسنه و وامانده بودند، هيچ كس در فكر آنها نبود، در دهات قزوين پراكنده بودند، نان و آبي به آنها نمي‌رسيد، پولي از تهران نمي‌رسيد، خزانه خالي بود، ماهي دويست هزار تومان سفارت انگليس به اسم مُراتوريوم بعد از سال‌ها التماس و گدايي به دولت ايران مي‌داد، آن هم به قدري بود كه در دواير ايران صرف شده و چيزي به قزاقخانه نمي‌رسيد «ماژور مسعودخان» و «كاظم‌خان» كه مي‌آمدند به تهران، مي‌رفتند به ادارات دولتي، پيش وزير، پيش رييس‌الوزرا، كسي به حرف اينها گوش نمي‌داد، و هر چه اينها مي‌گفتند كه قزاق‌ها گرسنه هستند، نان و لباس ندارند، غذا ندارند، كسي به حرف اينها گوش نمي‌داد، كسي جواب نمي‌داد.
پس از آنكه از همه كس مأيوس مي‌شدند، مي‌آمدند پيش من كه چه بايد كرد! من هم فكر مي‌كردم كه چه بايد كرد! مي‌رفتم پيش رييس‌الوزراي وقت مرحوم «سپهدار» خودش مي‌گفت اگر پولي هست بدهيم به قزاق‌ها، پول نبود، سفارت انگليس هم يك ماه مراتوريوم را مي‌داد و دو ماه نمي‌داد اينها مي‌گفتند سفارت انگليس اشكالتراشي مي‌كند سفارت مي‌گفت شما تكليف را تعيين كنيد و قرارداد را تصويب نماييد شما مجلس را باز كنيد، سفارت انگليس مي‌خواست كه مجلس باز شود، از «وثوق‌الدّوله» خواست ولي نكرد، از مرحوم «مشيرالدّوله» خواست ايشان هم باز نكردند، چون ايشان انتخابات را درست نمي‌دانستند، از مرحوم «سپهدار» خواست، ايشان نمي‌توانست باز كند، چونكه ايالات مملكت صورت ديگري پيدا كرده بود.
يك كاغذي كه به دست بنده افتاد كاغذي است «مستر نورمان» وزيرمختار انگليس به رييس الوزراي وقت نوشته، دانستن اين حقايق لازم است براي اينكه معلوم شود آيا اين كودتاي انگليسي است يا كودتاي «سيّد ضيايي» يا «سردار سپهي» بايد حقايق معلوم شود.
سفارت انگليس تهران
1339ـ 1921
21 جمادي‌الاولي ـ 31 ژانويه
فدايت شوم، در خصوص مذاكراتي كه ديروز به عمل آمد جناب اجلّ «مستر نورمان» از دوستان خواهش كرده‌اند كه به حضرت اشرف اطلاع دهم كه نظر به اهميّتي كه لندن به تسريع افتتاح مجلس شوراي ملّي مي‌دهد جناب معزي‌اليه نمي‌تواند به حضرت اشرف در اتّخاذ مسلكي كه سبب تعويق افتتاح مجلس شوراي ملّي خواهد شد رأي بدهند جناب معزي‌اليه مي‌داند كه اگر چنين رأي مي‌دادند از طرف دولت انگليس مورد اعتراض شديد واقع مي‌شدند.  ايّام شوكت مستدام باد
آقاي رييس اين را ملاحظه بفرماييد مرحوم «سپهدار» قبلا خواست مجلس را باز كند چرا مجلس را باز نكردند، عذرشان چه بود؟ عذرشان قرارداد انگليس بود، عذرشان پيشنهادات صلح‌طلبانه حكومت شوروي بود، عذرشان عدم موازنه ملكات عقليه بود «سپهدار» آمد از وكلا التماس كرد كه بياييد مجلس را باز كنيد، بالاخره گفتند تا اين كابينه باشد نمي‌توان كار كرد كابينه ديگري تشكيل شد مركّب از آقاي «حاج محتشم‌السلطنه» وزير امور خارجه و مرحوم «ممتازالدّوله» و «ممتازالملك» اينها سه چهار نفر بودند، همه‌اش را فكر كردند كه كي وزير باشد كي نباشد! بعد از اينكه چندين ماه فكر كردند كه چه بايد بكنند، گفتند خوب حالا كه وزير شديم چرا مجلس باز شود در همين احوال بود كه مملكت بي‌تكليف بود در همان موقع بود آقاي «ضياءالملك» كه در تهران چهار نقشه كودتا بود كي‌ها در كار بودند، لازم نيست بنده به جنابعالي عرض كنم.
آن كسي كه موفّق شد شما خودتان او را مي‌شناسيد و مي‌بايستي همان موقع بشناسيد و جلوگيري كنيد، نه اينكه بعد از بيست و سه سال از من بپرسيد كي بوده است در همان موقع بود كه كسي واقف به جريان وضعيّات بود، كسي كه خون داشت و كسي كه مي‌دانست مملكت در چه پرتگاهي است و به كجا مي‌رود يك فداكاري بايد بكند آن «سيّد ضياءالدّين» بود آمدند به بنده گفتند كه وضعيّات قزاق اينطور است اگر اينطور نشود اين طور مي‌شود. چه مي‌شود چه مي‌شود كه اين هم از اسرار خود بنده است كه هيچ الزامي هم ندارم به كسي توضيح بدهم آمديم و رفتيم پيش آقاي سپهدار، مذاكره كرديم، گفت انگليسي‌ها به ما پول نمي‌دهند چه كنم؟ گفتم ما مي‌رويم مذاكره مي‌كنيم بلكه به شما پول بدهند.
رفتم پيش «مستر نرمان» از ايشان خواهش كردم، و گفتم وضعيّت اينطور است، وضعيّت خراب است، شما يك ماه ديگر، دو ماه ديگر، به دولت پول بدهيد، ايشان گفتند مي‌دهيم، به شرط اينكه به دواير دولتي داده شود گفتم چطور؟ مگر به كي مي‌دهند؟ گفت اين مهاجريني كه آمده‌اند به تهران، پول‌ها به آنها داده مي‌شود و ما حاضر نيستيم گفتم پس مهاجرين كه مستأصل هستند، بيچاره هستند چه بكنند؟ گفت خود دولت خود مردم با اعانه به هموطنان خودشان چيزي بدهند و كمك كنند رفتيم با مرحوم «سپهدار» صحبت كرديم، گفت نمي‌شود، كسي به اينها اعانه نمي‌دهد بالاخره با «سپهدار» مذاكره كرديم و بنده مرحوم «سپهدار» را راضي كردم به اين ترتيب كه اگر دولت انگليس راجع به مراتوريوم چيزي دادند يك قسمت از آنرا به قزاقخانه بدهيد، ايشان هم قبول كردند ولي از چاه درآمد توي چاله افتاد بالاخره بعد از مذاكرات زياد حاضر شدند كه پنجاه، شصت هزار تومان به قزاقخانه بدهند در اين قسمت هم چيزهايي است كه لازم نيست عرض كنم (خدا بيامرزد اموات همه را) مرده‌اند لازم نيست اسم ببرم.
اين پنجاه هزار تومان را هم كه به قزاقخانه دادند حالا «سردار همايون» مي‌خواهد همه را صرف پانصد نفر قزاق تهران بكند و به قزوين چيزي ندهد خلاصه ايشان را راضي كردم كه دو ثلث براي تهران و يك ثلث براي قزوين داده شود خلاصه بيست يا سي هزار تومان بود كه به قزوين رسيد قزاق‌ها فهميدند كه اين كار را كي كرده است فهميدند، تشخيص دادند، اين وضعيّت همينطور ادامه پيدا كرد ماه آينده بيشتر شد ماه سوّم كه ماه كودتا بود بنده گفتم كه بايد صد هزار تومان داده شود آقاي «سپهدار» اگر اين مبلغ را به قزاقخانه ندهند من قبول نمي‌كنم و بايد آن پولي كه دولت انگليس به مراتوريوم مي‌دهد، صد هزار تومانش را به قزاقخانه بدهند و بالاخره اين كار را هم كردند و در همان موقع هم بود كه «سردار همايون» مجبور شد نظريه بنده را قبول كند، زيرا بين او و مرحوم «سپهدار» بهم خورد و اگر من به او مساعدت نمي‌كردم در مقام خودش باقي نمي‌ماند بعد به او گفتم كه از اين صد هزار توماني كه گرفته مي‌شود، بهره پسري به قزوين و بهره دختري به تهران داده شود خلاصه گويا شصت هزار تومان به قزوين دادند و در همان موقع بود كه اعليحضرت سلطان «احمدشاه» مرحوم، خيال حركت از تهران را داشت و مذاكره تخليه تهران بود، در اين مطالعه بودند كه در موقع تخليه تهران، چه دسته قوايي با شاه به اصفهان و شيراز برود.
به ژاندارم اطمينان نبود، زيرا هشت ماه بود كه حقوق نداشت به پليس هم اطمينان نبود، صد نفر قزاق گارد شهريار ايران هم در فرح‌آباد گرسنه بودند شش ماه هم بود كه مواجب دربار نرسيده بود و حتي بقّال و عطّار هم كه چند ماهي به اعتبار مرحوم «موثّق‌الدّوله» نسيه مي‌دادند، ديگر حالا نمي‌دادند در آن موقع بود كه يك كسي كه موازنه ملكات عقليه نداشت به مرحوم «احمدشاه» پيشنهاد كرد كه از اين قزاق‌هاي متلاشي كه در قزوين هستند، پانصد نفر را بياوريد به تهران كه در ركاب همايوني به اصفهان حركت كنند و شاه اين پيشنهاد را پسنديد و راضي شد و دستور هم داد و البته يك چيزهايي شد كه اين جزئيات را هم من ملزم نيستم به كسي بگويم، در موقع خودش خواهم گفت و خواهم نوشت اينجا يك كليّاتي را مي‌گويم، چون مصالح عاليه مملكت در نظر من اهميّتش بسيار بيشتر است اين يك چيزهايي است كه مربوط به ايران است، در موقع خودش البته يك حقايقي را خواهم گفت.
خلاصه اين پيشنهاد تصويب شد و حكم احضار قزاق براي اين منظور به تهران به امضاي «سردار همايون» با آن كه مخالف بود و يك اظهاراتي مي‌كرد كه اگر اينها بيايند به تهران با من چه مي‌كنيد؟ (اين هم يك چيزهايي است كه مربوط به كساني است كه يكيش حالا مرده است و يكي هم از بلاد ما دور است و شايسته نيست كه بنده بگويم و به آنها بربخورد) خلاصه حكمش را داد و قرار بود كه محرمانه باشد و قواي قزاق قرار بود هفتصد نفر حركت كنند از آن پولي كه صد هزار تومان از دولت داده شده بود به قزاقخانه، هفتاد يا هشتاد هزار تومان آن به قزوين فرستاده شد كه خرج تداركات ضروري قزاق‌ها شد و بيست هزار تومان هم در صندوق ماند از اين جريانات در قزاقخانه قزوين سه نفر مسبوق بودند «كاظم‌خان» و «مسعودخان» و «رضاخان»، «زمان‌خان» مرحوم خبر نداشت.
به موجب امر شاه و رييس ديويزيون قزاق حركت كردند و آمدند ولي به جاي هفتصد نفر، دو هزار نفر حركت كردند، ساعت سه بعد از نصف شب جمعه، قبل از كودتا آنها حركت كردند اين را هم بگويم كه يك هفته پيش از حركت، آنها هر روز از قزوين مي‌رفتند بيرون، به عنوان مانور و براي اينكه سوءظنّ قشون انگليس را جلب نكنند، اين كار را مي‌كردند و «كلنل اسمايلز» مخصوصآ چند شب پيش به تهران حركت كرد و موقعي كه او آمد، مانور روزشان را به شب تبديل كردند و به طرف تهران حركت كردند پس از حركت آنها سيم بين قزوين و تهران هم قطع شد «ژنرال آيرن سايد» صبح فهميد كه يك عده قزاق از قزوين دور شده و مخابرات با تهران هم قطع بود آدم فرستاد پيش اين افراد، آنها هم حكم تهران را به او ارائه دادند و «كلنل آيرن سايد» هم اغفال شد و قزاق وارد كرج شد دو روز پيش از كودتا من رفتم به شاه‌آباد، جلسه‌اي تشكيل شد در شاه‌آباد، از بنده و آقاي «رضاخان ميرپنج» و از آقاي «احمدآقاخان» كه آن وقت گويا سرهنگ بود و از آقاي «ماژور مسعودخان» و از آقاي «كاظم‌خان» من آنها را ديدم، چه ديدم و چه صحبت كردم و چه تصميم گرفتيم، از اسرار ماست ولي يك چيزي را به شما مي‌گويم و آن اينست كه ما پنج نفر قسم خورديم به ايران خدمت كنيم و قسم خورديم قدمي بر خلاف مصالح ايران برنداريم و بعد آن وقايع شد.
بنابراين نسبت كودتا با اجانب از روي كمال بي‌اطلاعي است بنده به آقايان اطمينان مي‌دهم، هر از خود گذشته‌اي هر كاري مي‌تواند بكند هر كس از خودش بگذرد، معرفت هم داشته باشد، لياقت هم داشته باشد، اطلاع هم داشته باشد، ابتكار هم داشته باشد، روابط هم داشته باشد، همه كار مي‌تواند بكند ديگران اگر در كودتا موفّق نشدند شايد حسن نيّت‌شان از من بيشتر بوده است ولي اگر وسايل و اطلاعاتشان از من بيشتر بود موفّق مي‌شدند.
چرا! اين كودتا را كرديم؟ ما پنج نفر مملكت خود را در خطر ديديم مرجعي نبود كه به او مراجعه كنيم و براي نجات ايران از پرتگاه نيستي، ياري او را بطلبيم اگر ما مي‌دانستيم در مقابل اين خدمتگزاري قوانيني در مملكت هست كه ما را محكوم به اعدام خواهد كرد، باز ما مي‌كرديم، زيرا اگر ما محكوم مي‌شديم يك ملتي را زنده كرده بوديم، بلي آقا مملكت براي قانون نيست، قانون براي مملكت است.
يك كاغذ ديگري هم راجع به آقاي «مصدّق‌السلطنه» والي فارس از وزيرمختار انگليس به مرحوم «سپهدار» نوشته شده است پس از كابينه آقاي «مشيرالدّوله» آقاي «مصدّق‌السلطنه» متزلزل شدند كه شايد «سپهدار» ايشان را معزول كند و آقاي «نصرت‌السلطنه» يا كسي ديگر را به جاي ايشان بفرستد آقاي «مصدّق‌السلطنه» به وسيله قشون انگليس از وزيرمختار انگليس اين منظور را تلگراف مي‌كند و وزيرمختار انگليس هم از رييس‌الوزرا تقاضا مي‌كند كه ايشان را ابقاء بكند. 
    
      
    
    
     
     
   
سفارت انگليس 4 نوامبر  1920
بنده لازم مي‌دانم فقط يك چيزي را عرض كنم كه «مستر نرمان» از كودتا اطلاعي نداشت، شركت هم نداشت، واقف هم نبود فقط يك تقصير داشت و آن اين بود كه مي‌توانست اين وقايع را پيش‌بيني كند ولي نتوانست پيش‌بيني كند. حالا چرا نتوانست پيش‌بيني كند و چه موجباتي مانع پيش‌بيني او شد اين هم يك اسراري است كه مربوط به خود بنده است و در نتيجه اين اغفال شدن مورد مؤاخذه دولت انگليس واقع شد و از خدمت وزارت خارجه استعفا داد حالا چه شد كه اين را به ريش نرمان چسباندند، اصل نكته اين جاست پس از رفتن من آقاياني كه محبوس و تحت نظر بودند آمدند بيرون اوّل گفتند كه سيّد ضياءالدّين ده ميليون برده يا سه ميليون برده و فلان ولي بعدآ فهميدند كه اين موضوع نبوده است من چيزي نبرده‌ام غارتي نكرده‌ام، دزدي نكرده‌ام، خوب گفتند چه تهمت ديگري بزنيم وسيله ديگري نبود گفتند كه اين كار به دست اجنبي بود و من نمي‌فهمم كه انسان براي چه اجنبي‌پرست مي‌شود، يا براي خدا يا براي خرما.
من كه در سه ماه زمامداري خود، به مال كسي، به جان كسي، به عرض كسي تعرّض و تخطّي نكردم، چه لازم بود كه اجنبي‌پرست شوم. اجنبي‌پرست شوم كه در مقابل چه چيز ببرم اين حقيقتش است. خلاصه مطالب گفتني خيلي است آقا فرمود كه روزنامه‌نويس‌ها را هم توقيف كرديد. بنده نمي‌خواهم بيشتر عرض كنم اصراري هم ندارم كه يك مطالبي را فرموديد و بنده هم خواستم توضيحاتي بدهم و باز هم عرض مي‌كنم قبول اعتبارنامه من بر صلاح ايران است ردّ اعتبارنامه من هم شايد بر صلاح ايران باشد البته آقايان در قضاوت خودمختاريد.
يكي از افتخارات من اين بود كه مقدّماتي را فراهم آوردم كه روزنامه‌نويس، رييس‌الوزرا بشود و ايران از دست سلطنه‌ها و دوله‌ها نجات پيدا كند، در همين دوره مشروطه، همين مردم بدبخت اسير، چند تا سلطنه‌ها و دوله‌ها بودند، ديگر ساير مردم وزن نداشتند. روزنامه‌نويس‌ها بودند كه اين بت‌ها را شكستند اين خدمت را من به ايران كردم و شماها را لرزاندم كه چطور يك روزنامه‌نويس، رييس‌الوزرا يا به عقيده شما صدراعظم ايران مي‌شود.
در دوره سابق حكام ولايات يا وزراء در تهران مردم بيچاره را حبس مي‌كردند خود حبس كردن، بخودي خود با آنكه برخلاف قانون بود و غلط بود، امري بي‌سابقه نبود چيزي كه در كودتاي سوم بي‌سابقه بود اين بود كه سلطنه‌ها و دوله‌ها و ملك‌ها و ممالك‌ها را بگيرند اين را تصديق مي‌كنم.
افتخار پيدايش اين سابقه با بنده است و تمام مسئوليّت آن را هم به عهده مي‌گيرم و اگر چند صد نفر از من رنجيده شدند و افسرده شدند، هزارها ايراني بدبخت كه قرون متوالي در محبس اين دوله‌ها، ملك‌ها، سلطنه‌ها، ممالك‌ها با هزار ذلّت و بدبختي روزگار مي‌گذراندند، فهميدند كه مي‌شود، دوله‌ها، ملك‌ها، و سلطنه‌ها را هم گرفت.
رييس‌الوزراي وقت چنين تشخيص داد كه براي مصالح عاليه مملكت و يك مقتضياتي كه بعد خواهيد شنيد، يك عده‌اي بدون اين كه به جان آنها، به حيات آنها، به مال آنها، تعرّض شود، در يك نقاطي تحت نظر قرار گيرند. اگر جنابعالي مي‌فرماييد چرا بد و خوب را با هم گرفتند، مقصود دشمني و عداوت نبود. نخواستم مال كسي را ببرم، چنانكه نبردم، جز يك عده از كساني كه سياست مملكت را فلج مي‌كردند و كارها را اداره نمي‌كردند و جز منفي‌بافي و عوامفريبي كار ديگري نمي‌نمودند، آنها را دستگير كردم در آن موقع دو موضوع مهم در پيش بود.
دو موضوع مهمّ بود كه براي حيات ايران و براي استقلال مملكت ايران تأثير مهمّي داشت، يكي مسئله ارتباط با ممالك متحده شوروي و يكي مسئله قرارداد ايران و انگليس بود اين دو موضوع، اين دو مسئله، اين دو نكته، آلت بازي و دسايس رجال تهران، از دوله‌ها، ملك‌ها و سلطنه‌ها شده بود. سه سال بود نمايندگان مجلس شوراي ملّي متعاقب عقد قرارداد، انتخاب شده بودند غالبشان هم در تهران بودند، اين وكلا جرأت نداشتند مجلس شوراي ملّي را باز كنند سياسيّون تهران هم جرأت نداشتند حرف بزنند چرا؟ مي‌گفتند خوب اگر مجلس شوراي ملّي باز شد قرارداد را قبول كنيم يا رد كنيم؟ كو آن مردي كه قبول كند كو آن مردي كه رد كند؟ پس بهتر اينست كه مجلس شوراي ملّي نباشد. با شوروي كه سه سال است به ما پيشنهاد كرده است كه ما همسايه هستيم، دوست هستيم، عهدنامه ببنديم، كو آن مردي كه جرأت داشته باشد بگويد ببنديم و كو آن مردي كه بگويد ما نمي‌بنديم پس بهتر آنست كه ما جمع نشويم و صدايمان در نيايد.
اين آقاياني كه توقيف شدند، حبس نشدند و تحت نظر بودند، به طوري كه مي‌دانند قبل از رياست وزرايي من بود ولي مسئوليّت آن واقعه را من به عهده مي‌گيرم شانه خالي نمي‌كنم، چرا شانه خالي نمي‌كنم، زيرا آن موقع آقاي «سردار سپه» كه بعد اعليحضرت پهلوي شدند، در كارها ما با هم مشاوره مي‌كرديم و آن چه من مي‌گفتم ايشان مي‌كردند.
امّا مسئله كودتا، قضايا را بايد تفكيك كرد يكي صورت ظاهر امر است، يكي صورت باطن امر است صورت ظاهر امر اينست كه دسته‌اي از قواي قزاق به تهران وارد شدند، در شب دوشنبه شهر تهران را اشغال كردند و سه روز بعد، من رييس‌الوزراي ايران شدم يعني اعليحضرت مرحوم «احمدشاه»، «معين‌الملك» را فرستاد به منزل من و مرا دعوت كرد و من رفتم به قصر فرح‌آباد و پس از دو ساعت مذاكره، دستخط رياست وزراء را با اختيارات تامّه، به من تفويض كرد. وضعيّات قبل از كودتا رابايد درنظر بياوريد مملكت ايران در تحت اشغال قشون اجنبي بود. در بعضي از ايالات ما يك تشكيلاتي بود كه با حكومت مركزي، مشغول جنگ و ستيز بود.
در همان موقع خزانه مملكت خالي بود در همان موقع عدّه افراد قشوني و ژاندارمري و امنيه و نظميه در ايران چهل هزار نفر بود حقوق آنها هشت ماه و ده ماه عقب افتاده بود چندين صد نفر و چندين هزار نفر مهاجر از گيلان و مازندران آمده بودند كه مي‌بايست از خزانه دولت زندگاني كنند و چون در خزانه دولت پولي نبود، همه ما، همه وزراء و رييس‌الوزراهاي ايران بايد به سفارت انگليس ملتجي شوند براي دويست هزار تومان قرضه ماهيانه، به اسم (موراتوريوم)   گدايي بكنند و اين دويست هزار تومان
را بين اين و آن تقسيم كنند، عدليه، نظميه، امنيه و ژاندارمري هشت ماه مواجبشان عقب افتاده بود و تمام تشكيلات هيأت اجتماعيه مختل شده بود شاه مملكت كه تازه از اروپا برگشته بود، به واسطه اين وضعيّات و به واسطه خبر رفتن قشون انگليس از ايران هراسان بود و مرحوم «احمدشاه» مي‌خواست ايران را ترك كند و مراجعت كند و وقتي كه گفته شد كه چرا مراجعت مي‌كنيد گفت من در امان نيستم، اگر قشون انگليسي برود، چگونه مي‌توانم در پايتخت خودم كه قشون و پليس و ژاندارم، ده ماه مواجب نگرفته‌اند، زندگاني كنم و اگر متجاسرين به من هجوم كنند چه كنم؟
«احمدشاه» مرحوم به سفارت انگليس ملتجي شد، از وزيرمختار انگليس تقاضا كرد كه براي اينكه او بتواند در ايران بماند، قشون انگليس حركت خودش را از ايران به تعويق اندازد «مستر نرمان» وزيرمختار انگليس، پس از مخابره با لندن، به شهريار ايران جواب داد كه چون مجلس مبعوثان انگليس، بودجه اين قشون را تصويب نمي‌كند، قشون نمي‌تواند در ايران بماند «احمدشاه» گفت حالا كه قشون نمي‌تواند بماند، من مي‌روم، گفتند نبايد بروي، گفت حالا كه نبايد بروم، پس در تهران نمي‌مانم مذاكره تغيير پايتخت به ميان آمد و تهران گرسنه، تهران بيچاره، تهران خواب‌آلود، دوله‌ها و ملك‌ها و سلطنه‌هاي غفلت‌كار و سياسيّون نادان همه خواب بودند و سرنوشت ايران در اقيانوس تلاطم و بدبختي واژگون بود. آن وقت بود كه «سيّد ضياءالدّين» از خود گذشت، بالاخره رييس‌الوزرا شد.
تمام اسرار كودتا را نمي‌توانم به شماها بگويم رييس‌الوزرا شدم. اوّلين اقدام من تلگرافي بود به مرحوم «مشاورالممالك» سفيركبيرايران در مسكو كه بدون تأمل عهدنامه شوروي را امضاء كنيد اوّلين اقدام من اين بود دوّمين اقدام من الغاي قرارداد ايران و انگليس بود مي‌فرماييد اين قرارداد ملغي بود، تصديق مي‌كنم عملا ملغي بود ولي يك وضعيّت بغرنجي پيدا كرده بود كه افراد را خسته و وضعيّت را فلج كرده بود. ما 600 هزار ليره پول داشتيم در بانك شاهنشاهي از بابت منافع عقب‌افتاده كمپاني نفت جنوب و اين 600 هزار ليره، آن وقت شايد دو ميليون تومان مي‌شد، در حالي كه دولت ايران براي صد هزار تومان بايد از سفارت انگليس گدايي بكند.
بانك شاهي اين پول را نمي‌داد و در خزانه هم پول نداشتيم از گمرك نمي‌توانستيم چيزي بگيريم چونكه وسيله‌اي نبود تا دولت هم حرف مي‌زد، مي‌گفتند آقا تكليف قرارداد را معيّن كنيد. يا بگيريد يا بدهيد قرارداد اگر عملي نشده بود ولي يك بغرنجي بود، يك مانعي بود كه اوّلا افكار عمومي را متزلزل داشت هيچكس نمي‌دانست قرارداد هست يا نه؟ و كلا نمي‌دانستند به مجلس شوراي ملّي كه مي‌روند آيا قرارداد را قبول كنند يا رد كنند من آمدم اين را الغاء كردم و امّا اين كه فرموديد آيا از «لرد كرزن» مشاوره كردم و استيذان كردم، اين نكته بين خود ماست اين نكته را دوله‌ها و ملك‌ها و سلطنه‌ها نمي‌فهمند اين نكته را يك مدير روزنامه مي‌فهمد بدون مشاوره با دولت انگليس، بدون استشاره با سفير انگليس، و «لرد كرزن» من با مسئوليّت خودم اين قرارداد را الغاء كردم، يعني من مدير روزنامه ملغي كردم تا معلوم شود كه مي‌توان كرد.
به همين جهت «لرد كرزن» از من رنجيد تا هفتم حمل يعني يكماه و سه روز حكومت مرا نشناخت و خدا مي‌داند چه اندازه همين رنجش «لرد كرزن» تأثيري داشت در بودن و نبودن من در ايران اين را من نمي‌دانم، خدا مي‌داند. امّا اينكه اين چه نوع كودتايي بود؟
تا آن روزي كه من رييس‌الوزراي ايران شدم تمام رييس‌الوزراها و دولت‌هاي شما را سفارت روس و انگليس تصويب و تشكيل مي‌داد. تنها رييس‌الوزرا و دولتي كه به شهادت خداي متعال، بدون مداخله سفارت اجنبي تشكيل شد، دولت من بود بله، دوله‌ها و ملك‌ها و سلطنه‌ها نمي‌فهمند اين نكته را يكنفر مدير روزنامه مي‌فهمد.
هر كسي را به هر كاري ساختند         ميل آن را بر سرش انداختند
اعليحضرت مرحوم «احمدشاه» مرا احضار فرمود، دستخط هم به من داد و اختيارات تامّ هم به من داد.
نتيجه كودتا چه بود؟ چهل هزار نفر قشون پراكنده ايران، از ژاندارمري و قزاق و پليس و امنيه، در تحت اداره يك سرباز لايق كه اسمش «رضاخان ميرپنج» بود، جمع شدند، اداره شدند، امنيّت در مملكت فراهم شد، تهران از خطر گذشت، شاه راضي شد بماند. خود شاه هم كه مرعوب بود، ديد در تهران هم قوّه هست.
فقط وقتي كه دستخط رياست وزراء را به من داد از من قول گرفت، پس از اين كه امنيّت در مملكت مستقرّ شد، وسايل مسافرت او را به اروپا فراهم كنم من هم وعده دادم و بعد نتوانستم و همانكه نتوانستم بين بنده و آن مرحوم به هم خورد. بيچاره مرحوم «احمد شاه» در نتيجه بي‌قابليّتي و عدم‌لياقت دوله‌ها و ملك‌ها و سلطنه‌ها، قبل از تشكيل كابينه اينجانب و پس از آنكه از سفارت انگليس مأيوس شد، تلگرافاتي به دربار انگلستان و به مقامات عاليه مخابره نمود كه اگر ممكن است احضار قشون انگليس را از ايران به تعويق بيندازند جوابي نيامد كودتا بپا شد پس از آنكه امنيّت برطرف شده تجديد شد، پس از آنكه امضاي عهدنامه شوروي شد، يك مسئله بغرنج و غامضي بين ما و همسايه‌اي كه مناسبات تاريخي، سياسي، اجتماعي، ما را به يكديگر مربوط ساخته و سه هزار كيلومتر با هم، هم سرحدّ هستيم حلّ شد و روابط حسنه ايجاد گرديد، در تهران و مملكت يك آسايش فكري، براي همه ايجاد شد يك كار ديگر هم كردم مسئله پليس جنوب بود.
به طوري كه مي‌دانيد كابينه‌هاي دوله‌ها، ملك‌ها و سلطنه‌ها، اجازه تشكيل پليس جنوب را چند سال قبل از اين داده بودند پس از اينكه من رييس‌الوزرا شدم، يكي از اقداماتم اين بود كه به وزيرمختار انگليس اظهار كردم، من نمي‌توانم پليس جنوب را تحت اداره افسران انگليس قبول كنم و بايد منحل بشود و منضم ژاندارمري ايران گردد ژنرال فريزر را به تهران احضار كردم.
و جلسه‌اي در هيأت وزراء تشكيل داديم و مذاكره كرديم و اصولي را با هم موافق شديم كه پليس جنوب تسليم ايران بشود و از بابت مخارج گذشته قبول كردند كه دولت انگلستان از ايران فعلا ادعايي نكند ولي ژنرال فريزر گفتند كي اين اردو را تحويل خواهد گرفت. آيا افسرهاي تهراني شما كه ديروز همدست آلمان‌ها بودند؟ گفتم نه. من از دولت سوئد، پنجاه نفر صاحب‌منصب براي ايران احضار كرده‌ام كه تشكيلات ژاندارمري ايران را منظّم كند و به آقاي علاء كه در آن موقع در لندن بودند در اين باب تلگرافآ دستور دادم كه برود به استكهلم و با دولت سوئد داخل مذاكره بشود گفت خوب حالا تا وقتي كه صاحب‌منصبان بيايند ما چه بكنيم بين بنده و ماژور فريزر موافقت حاصل شد عده صاحب‌منصبان انگليسي كه دويست نفر بودند به چهل نفر تنزّل يابد و تا مدّت يك سال در خدمت دولت ايران باشند و به مجرّد اين كه صاحب منصبان سوئدي به ايران آمدند صاحب‌منصبان انگليسي مواجب خودشان را بگيرند و بروند زيرا اگر هم خود ژنرال فريزر آن تكليف را به من نمي‌كرد من نمي‌دانستم چه كنم؟ چون تشكيلات آنها طرز مخصوصي بود من نمي‌توانستم يك قوّه كه در آن موقع امنيّت جنوب را عهده‌دار بود بدون سرپرست بگذارم.
علاقه من در انحلال پليس جنوب چه بود گذشته از اين كه به استقلال و سلامت مملكتمان لطمه وارد مي‌آورد در بدو امر كه ما با دولت همجوار، شوروي، داراي مناسبات حسنه شده بوديم نمي‌خواستم در ايران دولت يك تشكيلاتي را داشته باشد كه در تحت اداره افسران يك مملكتي باشد كه در آن موقع با دولت شوروي داراي مناسبات حسنه نبودند و هم ديگر را نشناخته بودند.
موفقيّت من در انحلال پليس جنوب موفقيّت شاياني بود و از ماژور فريزر كه در آن قضيه با من كمك و مساعدت كرد امتنان دارم و از دولت انگليس و حكومت هندوستان كه در انحلال پليس جنوب با من كمك و مساعدت كرد و حتي وعده دادند از بابت مصارف گذشته چيزي در آن موقع مطالبه نكنند امتنان دارم. اقدام ديگرمن در آن موقع شروع به اصلاحات داخلي و جلوگيري از دزدي و افراط در ماليه بود براي من نهايت مسرّت است كه ايراني‌ها مي‌توانند بگويند كه يك روزي يك رييس‌الوزرا و دولتي داشتيم كه دزد نبود و دزدي نكرد اين افتخار مال شماهاست مال ملّت است زيرا من فرزند اين مملكتم روزي نماينده كمپاني نفت جنوب آمد پيش من و ازمن تقاضا كرد كه امتياز نفت شمال (خشتاريا) را به او بدهم. گفتم من نمي‌توانم گفت چرا؟ گفتم به دو دليل، اوّل اين كه مطابق عهدنامه ايران با حكومت شوروي، امتيازاتي را كه حكومت شوروي به ايران مسترد داشته ما حق نداريم به هيچ دولت اجنبي ديگر بدهيم ديگراين كه دادن امتياز از حقوق من نيست و از مختصّات مجلس شوراي ملّي است صحبت‌هايي شد، حرف‌هايي زد، پس از اين كه ديد نمي‌تواند مرا قانع كند، زباني گشود كه به مذاق من خوش نيامد.
جواب دادم آقاي مستر فلان، من حاضر هستم براي مصالح عاليه ايران و انگليس منافع كمپاني‌هاي انگليس را فدا كنم و چنين هم كردم و اينجا هم خدا مي‌داند تا چه اندازه اين اظهار من در بودن و نبودن من، در ايران تأثير كرده، امتياز راه شوسه تهران به قم را يك كمپاني انگليسي، سال‌ها بود اشغال كرده بود، الغاء كردم و ژنرال‌هاي انگليسي و كلنل‌هاي انگليسي را كه براي قرارداد به تهران آمده بودند، از تهران بيرون كردم.
اگر انگليسي‌ها عاجز نكرده بودم، «مستر نرمان» شريف‌ترين وزيرمختار انگليس در ايران، از خدمت وزارت خارجه انگليس خارج نمي‌شد! بله كردم! خلاصه تا بوده‌ام خيلي كارها كرده‌ام، حالا نمي‌خواهم آنها را عرض كنم با آنكه آن چه عرض مي‌كنم خارج از موضوع نيست هر چه تاكنون عرض كرده‌ام بس است كوتاه كنيم من اين كارها را كردم و تا بودم با آقاي «سردار سپه» وزير جنگ وقت با كمال وداد با هم كار مي‌كرديم و من شخصآ از ايشان گله‌هاي شخصي ندارم اگر اختلافاتي هست در نظريّات سياسي است و من پس از آنكه از ايران حركت كردم... يك مقتضياتي پيش آمد كه آن هم از اسرار كودتاست كه من بودن خود را درايران براي مصالح ايران مقتضي نديدم با طيب خاطر ايران را ترك كردم كسي مرا بيرون نكرد روزي كه من از تهران حركت كردم، شش هزار ژاندارم در تحت امر من بود.
در تهران قوه قزاق نبود قزاق‌ها رابه قزوين و منجيل مراجعت داده بودم در تحت امر سردار سپه، هزار و هشتصد يا دو هزار نفر افراد بريگاد مركزي بودند در همان موقع من قادر بودم، هر چه مي‌خواستم بكنم كسي مرا بيرون نكرد، طرد نكرد و اين هم يكي از اسراري است كه من فقط مي‌دانم و مجبور هم نيستم كه به شما توضيح بدهم من از ايران رفتم ولي اقدامات سه ماهه من روحي در ايران دميد كه تا ده سال بعد از من، ايران در عداد ملل زنده دنيا به شمار آمد هر چه در ايران امروز ديده مي‌شود، مولود كودتاست.
اگر در طرح اساسي كودتا، من باني بوده‌ام، امّا در وقايع ناگوار آن نه حاضر و نه شركت داشتم.
شالوده سعادت ايران طرح‌ريزي شده بود ولي من سردار سپه را رييس‌الوزرا نكردم. من رياست ورزاء را به ايشان ندادم. من ايشان را به پادشاهي برنگزيدم. تمام ملّت، تمام مملكت، او را تا پنج سال بعد از حركت من تقدير مي‌كرد و امروز هم مقتضيات مملكت او را تا پنج سال بعد از حركت من تقدير مي‌كرد.
گفتيد كودتاي انگليسي بود و اين كودتا را انگليس‌ها كردند قضيه خيلي مضحك است انگلستان براي اجراي قرارداد كودتا نكرد، براي الغاي آن چرا كودتا مي‌كند؟ مردم بشنويد تعجّب كنيد سه سال بود كه قرارداد امضاء شده بود آنچه من مطّلعم، آنچه من اطلاع دارم در هيچ تاريخي، هيچ سفارت انگليسي، به دولت ايران فشار نياورده بود كه اين قرارداد را اجرا بكنيد وقتي كه دولت انگليس براي اجراي آن نمي‌خواهد كودتا كند پس مطلب چيست؟ بايد مدير روزنامه بود تا اين مسائل را فهميد بايد از مردم بود تا اين حقايق را دانست بايد از طبقه اشراف، ملك و دوله و سلطنه نبود. بايد كسي باشد كه در تمام دوره زندگي، وقت خودش را صرف جمع مال از طرق غيرمشروعه مستوفي‌گري و خالصه‌خوري نكرده باشد تا بتواند بفهمد چگونه يك از جان گذشته مي‌تواند به يك مملكت خدمت بكند و يك كاري بكند كه عقول ناقصه، ادراكات منكسره، از قوّه درك آن عاجز است.
خير آقا! اين كودتاي انگليس نبود انگليس‌ها پيش‌بين هستند انگليس‌ها سياست سه ماهه ندارند اگر انگلستان مي‌خواست سياست سه ماهه داشته باشد كار انگلستان چند قرن پيش مثل كار امروز ما شده بود. نخير، اين يك كودتاي انگليسي نبود.
من مسئوليّت مسبّب بودن وقايع سوّم حوت را به عهده مي‌گيرم در مقابل خدا، در مقابل تاريخ، در پيشگاه ملّت ايران، از اين كودتا براي خودم، بهره‌اي نبردم جز يك مزاج عليل. نه دزدي كردم، نه كسي را كشتم. دستم به خون كسي آلوده نشد. مال كسي را نبردم. خانه كسي را خراب نكردم. فقط يك عده كساني كه معتاد نبودند در گذشته حبس شوند تحت نظر گرفتم. در آن روزهاي تاريك فقط من بودم كه از خود گذشتم و ايران را از خرابي و تجزيه نجات دادم.
امّا رضاخان پهلوي كه من به ايشان عقيده‌مندم، ارادتمندم، ايشان از وقت زمامداري خودشان يك خدماتي به امنيّت مملكت كرده‌اند و به اين ملاحظه بنده مايل به ايشان هستم. به چه دليل متمايل به ايشان هستم، براي حفظ خودم، براي حفظ مكنت خودم و خويشاوندان خودم، موافق بودم با زمامداري ايشان براي چه؟ براي اين كه من چه مي‌خواهم آسايش مي‌خواهم، امنيّت مي‌خواهم، مجلس مي‌خواهم و در حقيقت از پرتو وجود ايشان تمام اين چيزها را در اين دو سال اخير داشته‌ايم و مشغول كارهاي اساسي بوده‌ايم. اين سردار سپهي كه به شما امنيّت داد آسايش داد، شما را در كسب و كار خودتان آزاد گذاشت، كي به شما داد، جز «سيّد ضياءالدّين».
اگر او بد است «سيّد ضياءالدّين» هم بد است اگر او خوب است چرا «سيّد ضياءالدّين» بد است. پس چرا او خوب است و «سيّد ضياءالدّين» بد است. اگر غرض شخصي نباشد دليلش چيست؟
شما كه رضاخان را نمي‌شناختيد. اين يك سربازي بود مانند هزاران سرباز بدبخت ديگر همين رضاخان بود كه در جنگ‌هاي گيلانات، برادرزنش كشته شد. همين رضاخان بود كه با چهار هزار نفر قزاق در قزوين افتاده بود و پس وامانده نان و گوشت قشون هندي را چهار ماه به او مي‌دادند. كجا بوديد آن جا؟ «سيّد ضياءالدّين» او را آورد، به شما معرفي كرد چه شد كه او خوب بود، «سيّد ضياءالدّين» بد بود، اگر او خوب بود كه من هم بايد خوب باشم. تا وقتي كه او بود كه من هم خوب بودم. خدمت هم مي‌كرد. امنيّت هم كه داد. پايتخت شما هم از خطر مصون ماند. حالا در مقابل خدماتي كه كرديم، در مقابل خطراتي كه از زن و بچه و مال شما به دور كرديم، پاداش نمي‌خواهيم، تقدير نمي‌خواهيم، اينجا شما فرموديد از خدمتگزاران مملكت بايد تقدير كرد. چرا از من تقدير نمي‌كنيد؟ چرا فحشم مي‌دهيد؟ چرا ناسزا مي‌گوييد؟ يك بام و دو هوا كه نمي‌شود آقا.
امّا راجع به آرميتاژ اسميت مي‌فرماييد من كه قرارداد را الغا كردم، چرا او را به خدمت وزارت ماليه آوردند يعني به عقيده شما پس از الغاء قرارداد ايران و انگليس من بايد تمام مناسبات خود را با انگلستان قطع كنم بنده آرميتاژ اسميت را كنترات نكرده بودم. او در كابينه مشيرالدّوله استخدام شده بود و ايشان او را شخص شريف و ايران‌دوستي تشخيص داده بودند. از طرف دولت مشيرالدّوله مأمور لندن شد براي تصفيه اختلافاتي كه بين كمپاني ايران و انگليس بود. مرحوم آرميتاژ اسميت رفت و مأموريت خودش را انجام داد. 500، 600 هزار ليره، خوب يادم نيست، دعاوي دولت ايران را كه كمپاني نفت نداده بود، به كمپاني نفت ثابت كرد. چند سال بود كه برگشت به ايران و از تصادف بنده رييس‌الوزرا بودم و چون كه بنده قرارداد خود را با انگليس لغو كرده بودم، بايد او را با پس گردني، از تهران بيرونش كنم و تمام مناسبات خود را با انگلستان قطع كنم. چون سابقآ براي دولت ايران كنترات شده بود، بنده هيچ مانعي نمي‌ديدم، بدون اين كه به او اختياري بدهم، او مانند يك نفر مستشار، همان‌طور كه يك نفر بلژيكي بود، يك نفر فرانسوي بود، همان‌طور كه به‌واسطه موقعيّت و وضعيّات جنگ بين‌المللي كه از جاي ديگر نتوانستيم بياوريم، براي اين كه حضرتعالي پس از 24 سال از بنده استيضاح كنيد نمي‌دانستم آقاي دكتر، آرميتاژ اسميت را بايد دور كنم و البته خود حضرتعالي هم او را ديديد و يك دليل ديگر ايران‌دوستي آرميتاژ اسميت اين است كه خواست با شما و ديگران صحبت كند كه اگر مي‌تواند به ايران خدمتي كند، بماند و اگر نمي‌تواند برود، چنانچه رفت!
آرميتاژ اسميت اگر به ايران آمده بود يكي از رجال شريف و بزرگ انگلستان بود نيامده بود به اين مملكت كه چند سالي بماند و ساليانه يك مبلغي از دولت ايران حقوق بگيرد بعد از اين كه از اينجا رفت يكي از بزرگترين رجال و سكرتر ژنرال كميسيون و پراسيون پاريس شد و تمام بزرگان اروپايي آمدند در كميسيوني كه او منشي كلّش بود كار مي‌كردند و بعد از 5، 6 سال هم كه آنجا كار كرد، رفت به هندوستان و يك مأموريت مهمّي پيدا كرد و من خيلي متأسف هستم كه شما نتوانستيد از وجود آرميتاژ اسميت از اطلاعات او، در ايران‌دوستي او براي مملكت خود استفاده كنيد. من موقعي كودتا كردم كه ايران سرتاسر دست قشون اجنبي بود و وضعيّت مملكت طوري بود كه پادشاه مملكت خود را در پايتخت در امان نمي‌دانست، مگر اينكه ارتش انگليس از او حمايت كند و چون اين تقاضا از طرف انگليس‌ها رد شد، مرحوم «سلطان احمدشاه» مصمّم شد به اروپا برود و پس از كودتا كه از اين تصميم، خواهي نخواهي صرفنظر كرد، مذاكره اين بود كه پايتخت ايران را از تهران به اصفهان تبديل كنند و خدا مي‌داند كه اگر اين پايتخت تبديل ميشد بر سكنه اين شهر و ايالات شمالي و دهات و قراء و مردم مسكين چه مي‌گذشت آقاي «مصدّق‌السلطنه» فرمودند، چرا من بعضي اشخاص را تحت نظر قرار دادم. اشخاصي را كه من تحت نظر قراردادم، همان اشخاصي بودند (بيشتر نمي‌گويم، همين اندازه مي‌گويم) كه قادر به حلّ معضلات نبودند. عيب ديگري نداشتند، قادر به حلّ معضلات نبودند اين حدّاقلي است كه با كمال نزاكت مي‌گويم، زيرا قسمتي از آنها مرحوم شده‌اند و چون كسي حاضر نيست، بيش از اين حقّ ندارم درباره آنها حرف بزنم. آنها وطن‌پرست بودند. ملّت و مملكت خودشان را هم دوست داشتند و خدمت هم مي‌خواستند بكنند ولي به علّت بعضي از اسباب قادر به حلّ معضلات نبودند و من نمي‌توانستم كه روزي ده ساعت وقت خود را در موقعي كه زمامدار بودم به پچ‌پچ و نجوا با آنها بگذرانم و مملكت در بدبختي بسوزد.
رفتم در اطاق نشستم و در حقيقت خود من هم يكي از محبوسين بودم. روزي به آقاي «حاج محتشم‌السلطنه» كه در حبس بودند پيغام دادم آقاي «محتشم‌السلطنه» من هم محبوس هستم، با فرق اينكه آن محبوسين ديگر روزي هشت ساعت مي‌خوابيدند و من بدبخت روزي بيست ساعت كار مي‌كردم، پس من هم محبوس بودم.
اين اشخاص بلاتكليف و بلااراده در مقابل وقايعي كه استقلال ايران را به خطر انداخته بود، مات و مبهوت مانده بودند و قادر به اتّخاذ تصميمي نبودند. اين آقايان مانع كار بودند و من مي‌خواستم كار كنم بنابراين چاره‌اي نداشتم جز اين كه آقايان را براي مدتي حبس كرده، قرارداد شوروي را منعقد نموده، قرارداد انگليس را لغو كنم. و دست به اصلاحات بزنم.

موسسه مطالعات تاريخ معاصر ايران

Design: Tohid Niknami www.niknami.ir