از کميته مشترک تا زندان اوين، خاطره ها و عبرت ها


(گفتگو با جلال رفيع)
استاد جلال رفيع براي تمام کساني که در سال هاي آغازين پيروزي انقلاب، رويدادهاي سياسي جامعه را از طريق روزنامه کيهان و اطلاعات پيگيري مي کردند، بس آشنا و خاطره انگيز است. او با کوله باري از خاطرات و تجربيات دوران انقلاب و با شور و انگيزه اي زايدالوصف، به بازنمائي و تحليل واقع گرايانه رويدادهاي جاري مي پرداخت. هر چند او هم اينک کمتر، و در عرصه اي متفاوت مي نويسد، اما نام او همواره در ذهن اصحاب «فرهنگ انقلاب» ماندگار خواهد بود. او در ساليان اخير، پاره اي از خاطرات خويش را از دوران دستگيري و زندان در رژيم گذشته، با مسئولان موزه عبرت در ميان نهاده است. اين گفت و گوي پر نکته توسط انتشارات اين موزه، تدوين و پس از بازبيني اسناد، تحت عنوان «از دانشگاه تهران تا شکنجه گاه ساواک» منتشر شده است. آنچه در پي مي آيد برشي از اين گفت و شنود طولاني است.
• در سال 54 که دستگير شديد، در چه وضعيتي بوديد؟
- فکر مي کنم 13 دي ماه 1354 بود. هوا سرد شده بود. آن شب در محل کوي دانشگاه تهران، خيابان اميرآباد شمالي، در يکي از ساختمان هاي جديدالاحداث بودم. مريض بودم و تب و سرگيجه داشتم. ضبط را روشن کردم (صداي غلامحسين بنان بود) و دراز کشيدم که استراحت کنم مدتي بود که کنترل ها را در دانشگاه و کوي دانشگاه تشديد کرده بودند و هيچ کس را بدون کارت دانشجويي به دانشگاه و خوابگاه راه نمي دادند. من روي تابلوي نصب شده بر ديوار اتاقم با خط درشت نوشته بودم. «من کارت دارم، پس هستم... دکارت» داشتم اين جمله را براي چندمين بار تکرار و به اوضاع جديد فکر مي کردم که در زدند و اسم مرا کسي خواند.
در آن روزگار، يک واحد از گارد دانشگاه در داخل کوي دانشگاه هم پايگاه داشت. اين گاردي ها هم تحفه هايي بودند! و داستان هايي در موردشان شايع بود. مواردي اتفاق مي افتاد که نيمه شب گاردي ها همراه ساواکي ها به داخل اتاق ها مي ريختند. شبي در اتاق يک دانشجوي کمونيست، عکس «کارل مارکس» را به ديوار مي بينند و بر سرش داد مي زنند که لااقل به اين پدر پيرت رحم کن و «خرابکار» نباش! در اتاق يک دانشجوي دانشکده فني، کتاب درسي «مقاومت مسلحانه» را مي بينند و او را کتک زنان مي برند که مقاومت مسلحانه مي کني؟! (البته در ليست کتاب هاي ممنوعه که معمولا ساواکي ها داشتند، نام کتاب مقاومت مسلحانه» هم وجود داشت) غالبا گاردي ها و ساواکي ها سوادي نداشتند. به هر حال من آن شب به چنگ اينها افتاده بودم. ساعت بين 11تا12شب بود که اتومبيل ساواک آمدو سه چهار نفر مامورين ساواک ريختند بيرون. رئيس گارد که آدم هيکلمندي بود (و بچه ها به او مي گفتند: قوچلي!) اشاره کرد به من و گفت: «همينه».
حدس مي زدم که مرا دارند به سمت کميته مشترک مي برند. از همان لحظه ورود که با نگهبان ها مواجه شدم، وقتي از کنارم رد مي شدند، انواع و اقسام فحش ها و حرف هايي را که مي توانست در دل زنداني هراس ايجاد کند، بر زبان مي آوردند. يادم مي آيد يکي از آنها همان شب، ساعت حدود 12يا 30/12به من گفت: «مي دوني کجا داري راه مي ري؟ اينجا زيرش قبرستونه. خيلي ها رو مثل تو آورديم اينجا و اسکلتاشون الان زير اين ساختمون دفنه».
• وضع بهداشتي سلول هاي «کميته» در آن ايام چگونه بود؟
اين سلول هايي که من امروز (شهريور 82) ديدم با سلول هاي آن زمان (دي 54) متفاوت است. وضع سلول ها را يک مقداري در اواخر رژيم شاه (به خاطر بازديدهاي صليب سرخ و عفو بين الملل) تغيير دادند، يک مقداري هم شايد بعد از انقلاب تغيير پيدا کرده باشد؛ در حالي که در سال 54، سلول ها بسيار نمور و کم نور بودند. گاهي به قدري کم نور که موقع ورود، چيزي را نمي ديديم. فرش سلول، زيلويي بود که يک لايه اش خود فرش بود و يک لايه هم چرک و خوني که از پاها و بدن زنداني ها، به مرور روي اين فرش چکيده بود و زيلو حالت بسيار زبر و خشن و سختي پيدا کرده بود. از همين فرش هايش که اشاره کردم، مي توانيد وضع بهداشت را در محيط زندان حدس بزنيد. ديوارها و سقف سلول از دوده بخاري بزرگ گازوئيلي داخل بند به شدت سياه بود. در داخل سلول خبري از مسواک و قاشق و چنگال نبود. مسائل بهداشتي در بندها و سلول هاي کميته معنا نداشت. غذايي را که مي آوردند داخل يک ظرف مسي مي ريختند. شما چه يک نفر بوديد، چه چهار پنج نفر، بايد با دست، که گاهي کثيف و خونين يا چرکين هم بود، از آن غذا استفاده مي کرديد. اين غذا چون غالبا اولش خيلي داغ بود، دست و دهن را مي سوزاند، ولي بايد زود مي خورديد که ظرفش را پس بدهيد. اين، تقريبا نمايي مختصر از اوضاع داخلي سلول بود. داخل سلول ها اغلب بر اثر تنگ و کوچک بودن فضا و زيلوهاي به شدت کثيف و چرک و خونابه هاي دست و پا و بدن، بوي تعفن مي گرفت. بعضا رفتن به دستشويي را آن قدر با تاخير اجاز ه مي دادند که زنداني مريض و شکنجه شده، حتي گاه با وجود هم سلولي هاي ديگرش مجبور مي شد از پارچ پلاستيکي اي که گاهي ممکن بود در سلول باقي مانده باشد، براي دفع ادرار استفاده کند و اين کار، بارها انجام مي گرفت. بعضي از زنداني هاي کميته به حدي شکنجه مي شدند و در همان حال سلولشان به قدري آزاردهنده بود که بعضي وقت ها در تاريکي زندان، بي اختيار به ياد اين زيارت نامه که خطاب به امام هفتم(ع) است، مي افتاديم و زمزمه مي کرديم: «السلام علي المعذب في قعر السجون و ظلم المطامير، ذي الساق المرضوض، بحلق القيود و الجنازه المنادي عليها بذل الاستخفاف: هذا امام الرفضه، فاعرفوه».
• اوقات زندانيان در چنين سلول هايي چگونه مي گذشت؟
 سلول ها طوري بودند که زنداني در دي و بهمن از شدت سرما به خود مي پيچيد و در تير و مرداد از گرما بي تاب مي شد. خود من مدتي در يک سلول ديوار به ديوار دستشويي بودم که پنجره اش شکسته بود و باد مقداري برف و باران را به داخل مي آورد و ديوار و کف آن بسيار سرد و مرطوب بود. همان فرش زبر و کثيف هم به قسمتي از سلول نمي رسيد و آن قسمت حتي سيمان و موزائيک هم نداشت. شب هاي سرد و برفي زمستان استخوان هاي پاهايم از سرماي پنجره و رطوبت زمين، به شدت درد مي گرفت و نمي توانستم بخوابم و مجبور بودم به حالت مچاله شده باشم و تن پوش زندان را به اطراف ساق پاهايم ببندم؛ ولي باز هم درد و سرما و رطوبت بيداد مي کرد. در اين سلول ها، توکل و ايمان به خدا و دعا و نيايش از يک طرف و گفتگوهاي علمي و تخصصي با هم سلولي (در موقعي که هم سلولي داشتيم) از طرف ديگر، همچنين گاه پناه بردن به کارهاي دستي مثل ساختن مهره هاي شطرنج و گل و گلدان از خمير نان هاي ساندويچي و چاي شيرين و پرداختن به شعر و ادبيات و حتي طنز که مي توان آن را «طنز مقاومت» ناميد- و در مناسبت هاي بعدي نمونه ها و خاطره هايي را در اين مورد خواهم گفت- موجب کاهش دردها و تلخي ها مي شد. البته اخلاق و رفتار نگهبان هاي «کميته مشترک» با هم تفاوت داشت. بعضي ها، کاسه هاي داغ تر از آش و از بازجوها شمرتر بودند. يک بچه نگهبان بود که وقتي در سلول را باز مي کرد، با دست و دهان به سبک هيتلر فرمان مي داد: «دستشويي!» من به او مي گفتم: «سلطان بند!4» تک و توکي از آنها - از جمله يک جوان لر که خيلي دلم مي خواهد ببينم کي بود و حالا کجاست و نيز يک نگهبان خراساني و يکي دو نفر ديگر ريسک ميکردند و گاهي درهاي سلول را باز ميگذاشتند، سيگار تعارف مي کردند، راديوجيبي مي آوردند و با زنداني به صحبت مي پرداختند و او را هنگام «تي» کشيدن داخل بند و شستن دستشويي ها، آزاد مي گذاشتند؛ در همين مواقع بود که ما موفق مي شديم به سرعت، با بعضي سلول هاي ديگر ارتباط برقرار کنيم. معمولا در اين مواقع بود که گاهي صداي قرآن خواندن يا آواز يک زنداني، از داخل سلولي به گوش مي رسيد. در يکي از روزهاي بهار 55، تصنيف «کاروان» را که غلامحسين بنان خوانده بود، شنيدم. خيلي دلم مي خواست صاحب صدا را ببينم. چند ماه بعد در يک سلول بيست نفره وقتي نوبت به جواني رسيد که شعري بخواند، به محض خواندن، صدايش را شناختم: «همه شب نالم چون ني، که غمي دارم....، تنها ماندم تنها رفتي، با ما بودي بي ما رفتي...».البته هر سحر که صداي اذان پر رمز و راز «صبحدل»، از بلندگوي مسجد امين السلطان خيابان فردوسي (نبش کوچه کيهان)، در سلول انفرادي به گوش من مي رسيد و مونس خلوت و تنها طريق ارتباطم با دنياي خارج بود، روحم پر مي کشيد.
•  در کميته مشترک، چه شکنجه هايي رايج بود و شما چه شکنجه هايي ديدي؟
 در آغاز ورود به کميته، بعد از شايد يک روز مرا به بازجويي بردند و تصورات خودشان را براي من مطرح کردند. هنگامي که در پاسخ به آنها، چيزهائي را گفتم و نوشتم که حاوي هيچ اطلاعات مفيدي نبود، بازجوي من که اسم مستعارش «رياحي» بود و بعد از انقلاب متوجه شدم اسم اصلي اش «نيکخو» بوده، دست مرا گرفت و گفت: «بايد برويم به اتاق پذيرايي.» يادم هست که يک طبقه از پله ها آمديم پائين و مرا آورد جلوي اتاقي که به قول خودشان اتاق پذيرايي بود. در اين اتاق بود که «حسيني» مرا به تخت بست و زير ضربات کابل گرفت. اينجا اتاق شکنجه بود. واقعا جز به مدد عشق و ايمان عاشقانه، نمي شد شکنجه ها را تحمل کرد. آنها که ضربات کابل را با پوست و گوشت خود لمس کرده اند، مي دانند که تحمل اين ضربه ها خصوصا در نوبت هاي بعدي که تکرار مي شد، بالاخص در روزهايي که ورم شديد در کف پاها به چرک تبديل مي شد و اعصاب پاها هم زخم مي شدند و چرک مي کردند و پاها نسبت به نوبت اول صد برابر حساس تر مي شدند و شکنجه، دردآورتر مي شد، به طوري که حتي تعويض پماد و پارچه پانسمان هم يک نوع شکنجه بود، چقدر دشوار بود. در اين حال و احوال، مرگ موهبتي الهي بود و بي هوش شدن نعمتي بزرگ. شکنجه ها متعدد و متنوع بودند، از دستبند قپاني زدن، سوزن به زير ناخن فروکردن، بدن را سوزاندن، برق وصل کردن و در آب انداختن، ساعت ها سرپا نگهداشتن، در زير باراني از سيل و لگد افکندن؛ اما عمدتا از کابل زدن استفاده مي کردند. من خودم گوش راستم و ستون فقراتم آسيب ديد و ناخن هاي چند انگشت دستم چرک کرد و افتاد.در طول شش- هفت ماه با کابل و آويزان شدن و دستبند و از طرق ديگر شکنجه شدم. ضربات سخت و سنگين مشت و لگد که ديگر در حکم نقل و نبات بود؛ با وجود اين، حال و روز کساني را ديدم و شنيدم که شکنجه من در برابر شکنجه هاي آنان هيچ بود. آقاي «طالبيان» معلم گروه ابوذر را به شدت شکنجه کرده بودند و بر اثر ضربات و صدمات وارده، مهره کمرش شکسته بود و نمي توانست درست بنشيند. آقايان غيوران، عزت شاهي، لاهوتي، رباني شيرازي و کچوئي، شکنجه هاي زيادي ديده بودند. يکي از بچه ها مي گفت بهار (بازجوي ساواک) را ديدم که پايه صندلي را در حلقوم يک زنداني به نام سياه کلاه، فرو برده بود و با پايش فشار مي داد. گاه موهاي صورت زنداني را مي کندند و زماني فندک را زير موهاش مي گرفتند. خيلي از اوقات نيز سيگار را روي گوشت بدن زنداني خاموش مي کردند. چندين زنداني، از جمله جواني به نام مهرداد، اهل بابل را از فرط شکنجه به بيماري رواني مبتلا کردند. بعضي ها نيمه شب با وحشت و فرياد از خواب مي پريدند و همه هم بندي ها را از جا مي پراندند.
«ژيان پناه»، افسر زندان قصر، بعد از پيروزي انقلاب تاييد کرد که ظرف ادرار را به زور در حلقوم زنداني ريخته بود. برخي، بر اثر شدت شکنجه و همين طور به منظور حفظ اطلاعات از دستبرد شکنجه گران، در کميته مشترک يا زندان هاي ديگر مانند اوين و قزل قلعه مجبور به خودکشي مي شدند و درد رگ زدن و حلق آويز شدن را بر اسارت در چنگ شکنجه گران ترجيح مي دادند. يکي از روزها در «کميته» صدايي غيرعادي دربند پيچيد و نگهبان ها را ديدم که جنازه يک نفر را که مي گفتند خودکشي کرده، بيرون مي برند. «شکنجه» تاريخچه اي طولاني و قديمي دارد! بعدها، حاجي عراقي در اوين براي خود من تعريف کرد که در «قزل قلعه»، خليل طهماسبي را با حالت «دولا شده» در بشکه اي از خرده شيشه فرو بردند. ساقي براي حاجي عراقي تعريف کرده بود!
• آيا گذرتان به اتاق حسيني يا اتاق «تمشيت و پذيرايي» هم افتاد؟
بله، تصوير نخستين روزي که مرا به اتاق شکنجه بردند از جلو ي چشمم محو نمي شود. آنروز، هوا بسيار سرد بود. دي ماه بود و برف سنگيني مي آمد. من در فضاي باز دور فلکه حياط زندان در طبقه دوم ايستاده بودم. سر و صورتم را بسته بودند و رو به ديوار ايستاده بودم. نگهبان هايي که عبور مي کردند، علاوه بر دشنام دادن؛ غالبا مشت و لگدي هم به زنداني ها مي زدند. احساس کردم که اوضاع شلوغ است. در سال 54 ساواک دستگيري هاي بسيار وسيعي را صورت داد، به همين دليل در آن جايي که من ايستاده بودم، تقريبا يک صف درست شده بود. سرم را روي ديوار گذاشته بودم و صداي ناله خانمي از داخل اتاق شکنجه مي آمد. انتظار شکنجه شايد به اعتباري از خود شکنجه سخت تر باشد. من هم که قبلا تجربه نکرده بودم. بعد از مدتي ديدم خانمي را بيرون آوردند. البته من فقط پاهايش را ديدم که حالت آش و لاش داشت و بسيار ورم کرده و بر اثر کابل ها و شلاق هايي که زده بودند، متورم و سرخ شده بود. در اين لحظه او را مثل جنازه اي روي زمين مي کشيدند. پاهايش کشيده مي شد و هيچ صداي ناله اي هم ديگر از او به گوش نمي رسيد. فکر مي کنم از هوش رفته بود. اين منظره جلوي چشمم بود و عده اي هم پشت سرم به نوبت ايستاده بودند. احساس مي کردم که جلوي در سلاخ خانه به نوبت ايستاده ايم، منتهي اين دفعه مي خواستند «انسان ها» را سلاخي کنند. شايد آنها در ذهنشان، همان سلاخ خانه واقعي را در نظر داشتند و زنداني را هم به همان کيفيت مي ديدند. بالاخره نوبت من شد و مرا به داخل اتاق کشاندند. مدت چند ثانيه فرنچ را از روي سرم کنار زدند و من براي اولين بار چهره خشن و سياه گونه و واقعا ترسناک «حسيني معروف را که بارها اسمش را از راديوها و از زبان مبارزين شنيده و يا در اعلاميه ها خوانده بودم، ديدم. خشن و تند و مستقم و از بالا به پائين در چشمان من نگاه کرد و گفت: «چرا حرف هايت را نزدي؟» و بلافاصله به کمک بازجو مرا روي تخت خواباند و با کمربندهاي لاستيکي يا چرمي، دست و پا و سينه ام را بستند. سپس بازجو شروع کرد به صحبت که: «تو عضويت سازمان هاي چريکي را داري!» هنوز داشت اين حرف را مي زد و چشم هاي مرا هم مجددا بسته بود که ناگهان، به طور غافلگيرانه اي، نخستين ضربه کابل را روي پايم احساس کردم. شايد آماده نبودم يا علت ديگري داشت که ابتدا فکر کردم. ضربه اي به سر من خورد. سوزش بسيار شديدي را در سرم احساس و فکر کردم کسي آب جوش ريخت روي سرم. باز ادامه دادند. نمي دانم چقدر زدند. با همه وجود از روي تخت به هوا مي پريدم و با اينکه به تخت بسته شده بودم، ولي درد ناشي از کابل ها واقعا مرا از جا حرکت مي داد.
• در زير شکنجه چه احساسي داشتيد؟ چگونه تحمل مي کرديد؟
 اين خاطره الان کاملا در ذهنم نقش بسته است و اين حس را الان مي فهمم که من در آن موقع با وجود دردهاييکه تحمل مي کردم، در درون خود يک نوع رضايت از خود را حس مي کردم. فکر مي کردم دارم تاوان حرف هايي را که قبلا در دانشگاه و در بين دانشجوها و در سخنراني ها زده و ادعاهائي که در جاهاي مختلف به عنوان ضرورت مبارزه و انقلاب کرده بودم، پس مي دم. در آن لحظات اين احساس به من دست داد که حالا موقع عمل است و بايد تاوانش را داد. با خودم گفتگوئي دروني داشتم و اين نوعي رضايت به من مي داد. تصاويري را که از مبارزين صدر اسلام همچون عمار ياسر در ذهن خود داشتم و همچنين تعاليم ديني که خوانده و شنيده بودم، دوباره در وجودم زنده شد. فکر مي کردم مثلا من هم يک قطره ناچيز در زمره همان ها هستم و اين طوري به خودم دلداري مي دادم و اين بسيار موثر بود. بعد مجددا مرا آوردند دور فلکه کميته و گفتند که بايد راه بروي. مسافت زيادي مرا چرخاندند که البته خود اين هم درد بسيار شديدي داشت. بعد بازجو مرا به داخل اتاق برد و مجددا شروع کرد به بازجويي. اين را هم بگويم که شکنجه ها فقط متوجه پاها نبود و ديگر اعضاي بدن را هم شکنجه مي دادند. در بازجويي هاي بعدي عمدتا تکرار کابل زدن بود و نيز ضرباتي که گوش و کمر و همچنين اعصاب من هنوز از آن رنج مي برد و هنوز گاهي مرا مجددا بيمار و بستري مي کند. ضمنا بر اثر ضربات وارده به دست ها، چند تا از انگشتان زخمي ام به شدت چرک کرده بودند، به حدي که حتي يک بار خود بازجو وقتي انگشت هاي سبز و زرد و متورم مرا ديد، داد زد: «فورا ببرينش بهداري، و گرنه انگشتاش به قطع شدن مي کشه.» در بهداري، روي انگشت هاي چرک کرده و متورم را قيچي و با پودر و پماد پانسمان کردند. تا مدتي چند تا از انگشت هايم به همين صورت بسته بودند. بازگويي اين خاطره ها، هم براي ديگران و هم براي خود آدم خيلي تلخ است. من هنوز ناراحتي هاي عصبي دارم. پدر و مادرم هم روي اين مسائل خيلي حساسيت نشان مي دهند و من ملاحظه آنها را هم کرده ام. البته پدرم در سال 57 دستگير شد و طعم زندان را چشيد. اين بار هم به من خيلي سخت گذشت. جاي ما دو نفر عوض شده بود! البته همين جا بگويم که آنچه از زجر و شکنجه بر سر من آمد، نسبت به زجرها و شکنجه هايي که بر سر بسياري از زنداني هاي مؤمن و مبارز آوردند، اساساً هيچ و غيرقابل ذکر است. من فقط مي خواهم بگويم آنها - کم و زياد- بالاخره هيچ کس را محروم از شلاق و شکنجه باقي نگذاشتند!
• شما پس از 7 ماه به زندان اوين منتقل شديد و با روحانيون و چريک ها هم بند بوديد. از آن دوران چه خاطراتي داريد؟
 بعد از اينکه مدت حدود 7 ماه در زندان کميته مشترک تحت بازجويي بودم، مرا به بند «يک» زندان اوين منتقل کردند که در آنجا عده اي از علما و روحانيون حضور داشتند. جمعي از طلاب و دانشجويان هم بودند. آقايان طالقاني، منتظري، انواري، هاشمي رفسنجاني، گرامي، رباني شيرازي، مهدوي کني، کروبي، لاهوتي، دکتر عباس شيباني، معاديخواه، فاکر، قريشي، حبيب الله عسگراولادي، اسدالله بادامچيان، حيدري، اماني، حاجي تجريشي، حاج مهدي عراقي، لاجوردي، عليخاني، محمد محمدي، کچوئي، طالبيان و بسياري ديگر مانند شکرالله پاک نژاد و محمود دولت آبادي. اما بند يک در طبقه اول که علما و طلاب و دانشجويان مذهبي در آن بودند، وجه مشترکش اين بود که اگر نه همه اش، قدر مسلم، فضاي کلي اش فضايي بود در جهت موضع گيري انتقادي نسبت به مباني فکري سازمان. شايد مرا هم از همين بابت که احساس مي کردند يک فرد مذهبي هستم و به افکار سازمان مجاهدين انتقاد دارم، به آنجا فرستادند. البته در ابتداي ورود به اوين، سرنگهبان پرسيد: «نماز مي خواني؟» گفتم: «بله» خطاب به مامور گفت: «ببرش بند2 قسمت مارکسيست هاي اسلامي!» به هر حال، اول مرا به بند2 بردند، بعد به بند1 فرستادند و پس از چند ماه مجددا به بند2 برگشتم. در بند2 سران سازمان مجاهدين خلق را ديدم: مسعود رجوي، موسي خياباني، پرويز يعقوبي، محمد حياتي، تقوايي، عطايي، مشاورزاده و خيلي هاي ديگر که الان ممکن است در مورد اسامي آنها حضور ذهن نداشته باشم. با رجوي، حياتي، تقوايي، عطايي، و برخي ديگر از سران سازمان، گاهي گفتگوهايي هم داشتم. مارکسيست شده ها در اتاق جداگانه اي جمع شده بودند. گروه مذهبي «مخالف مجاهدين خلق» هم وقتي از بند يک به اين بند آورده شدند، براي خودشان اتاق جداگانه اي خواستند. اما علاوه بر اين گروه ها، در جمع عمومي زندان، گروه ديگري هم بودند؛ زنداني هايي که مي خواستند به هيچ کدام از اين گروه ها وابسته نباشند. حتي شايد مصلحت زنداني بودنشان هم اين گونه اقتضا مي کرد. اينها براي اينکه ساواک نتواند بهانه اي بگيرد و اتهامي بزند که اينها دقيقا جزو چه تشکلي هستند، دوست داشتند حالت عادي خودشان را داشته باشند. بنده به خيال خودم جزو اين گروه عام بودم. دوستان زنداني بند1 که حالا به بند2 منتقل شده بودند! امثال آقايان حاجي عراقي، لاجوردي، عسگراولادي، بادامچيان، حيدري، قريشي، عليخاني، موسوي و کسان ديگري که الان يادم نيست، به صورت گروه مستقلي در اين بند2 قرار گرفته بودند. در بين اين تقسيم بندي ها، من از نظر اتاق و مکاني که برايم تعيين شده بود، جزو آن گروه عمومي و عام زندان بودم. صرف نظر از ديدگاه ها و معتقدات، احساس مي کردم مسائل مورد اختلاف در حال تبديل شدن به درگيري هاي شديد در داخل زندان و ايجاد حصار در حصار است. علاوه بر آن ترجيح مي دادند زنداني را به هر بند و هر اتاقي که فرستاده اند، در همان جا بماند.
در اين قسمت عام از زندان، تا جايي که حافظه ام ياري مي کند، از ميان کساني که امروز شناخته شده هستند مي توانم به آقايان بهزاد نبوي، شهيد رجايي، شهيد حجت الاسلام غلامحسين حقاني، عباس دودوزاني، حجت الاسلام سالاري، دکتر زيبا کلام، عزت شاهي و حاج مهدي غيوران اشاره کنم. افراد بسياري در اين قسمت بودند که بايد فکر کنم و تک تک اسامي شان را به ياد بياورم، از جمله: محمد داودآبادي، مهرآيين، رستگار، صديقي، جلال صمصامي، حکيمي، حسين سياه کلاه، ذوفن، لاله زاري، ملکوتي، وحيد افراخته، شفيعي ها، حمصي، منتظر حقيقي، منتظر ظهور، مشهدي، سعادتي، درگوشي، سعيد منبري و... البته در تاريخي که من دارم مي گويم، يعني در سال 55 اين طور بود. ممکن است آرايش و صف بندي نيروهاي زندان در سال هاي بعد با سال هاي قبل، تغييراتي داشته و طور ديگري بوده است. البته در همين قسمت عام و عمومي بند2 هم که يا اکثريت زندانيان را شامل مي شد و يا به هر حال شامل تعداد کثيري از آنها بود، افراد مختلف و داراي گرايش هاي گوناگون، نسبت به مجاهدين يا منتقدان آنها، حضور داشتند. شايد هم وجه مشترک ديگرشان اين بود که در همان اتاقي که ابتداي ورود از طرف زندانبانان برايشان تعيين شده بود، زندگي مي کردند. البته چون بند2 به طور کلي موسوم به بند مذهبي ها بودند؛ غير از اتاق شماره 5 که آنها هم سابقا مذهبي بودند و تازه مارکسيست شده بودند. در بند2 زندان اوين، برخي از زندانياني که «بيانيه» معروف به سازمان مجاهدين خلق را هنوز نخوانده بودند، با من در ساعات مختلف قرار مي گذاشتند تا با تکيه بر حافظه ام، مطالب بيانيه را براي آنها بازگو کنم. يکي از اين مستمعان کنجکاو و منتقد، بهزاد نبوي بود. شهيد رجايي و عزت شاهي هم همين طور. هر روز جداگانه با نبوي، رجايي، عزت شاهي و ديگران در اين مورد صحبت مي کردم. ظاهرا هم بند بودن با آيت الله طالقاني براي شما موجد خاطرات جالبي شده است که شنيدن شمه اي از آن براي ما مغتنم است؟
 در بند1 زندان اوين (طبقه اول) مدتي با مرحوم آيت الله طالقاني هم بند بودم. البته آيت الله منتظري و علماي ديگري هم که قبلا نام بردم، در آنجا بودند. از آقاي طالقاني و به طور کلي از اين بند زندان هم خاطره هايي دارم که مجال ديگري را مي طلبد. البته اين بند براي من از جهت کلاس ها و جلسات مباحثه و درس هاي فلسفي و فقهي و تفسيري و نظائر آن بسيار بابرکت بود. در زمينه موسيقي و آواز و تئاتر نيز در حد مقدورات داخل زندان و از سوي هم بندان، کارهايي برعهده ام قرار مي گرفت. خاطره جالبي يادم آمد. هميشه به من و آقايان لاهوتي و معاديخواه تکليف مي کردند که در عيد و عزا شعر مناسبي را به آواز بخوانيم. من بارهابه حالت سنگين و سنتي آواز خوانده بودم، اما از تکرار خسته شده بودم و محيط زندان هم مزيد برعلت شده بود. البته در آن روزگار موسيقي مطلقا حرام دانسته مي شد، به حدي که بعضي از روزها مي ديدم در اثناي آواز خواندن من، آيت الله مهدوي کني، اتاق را ترک مي کنند. از کسي علت را پرسيدم، آيت الله گرامي به من گفتند: «احتياط مي کنند.» گفتم: «مگر آواز خوان، زن است؟!» پاسخ دادند: «گاهي «تحرير صدا» و به اصطلاح فقها «ترجيع» داري و احتمالا ايشان در ترجيع هم شبهه دارد.» حتي بارها مي ديدم که آيت الله منتظري اخبار ساعت2 بعد از ظهر را از راديوجيبي اش گوش مي کند، ولي نوبت به «مارش اخبار» که مي رسد، صدا را مي بندد. ايشان هم شبهه شرعي داشت. به هر حال روزي از روزها به من گفته شد بخوان. گفتم: «غزلي از حافظ را به صورت «آهنگين» و با آهنگي جديد مي خوانم.» غزل «يوسف گمگشته باز آيد به کنعان غم مخور» را با همان آهنگي که «غلامحسين بنان»، تصنيف «تا بهار دلنشين آمده سوي چمن» را خوانده است، تصنيف وار خواندم. ناگهان برخلاف انتظار خودم بسيار استقبال کردند. معناي کلمات، که مصداقا در ذهن شنوندگان بر وجود اما م زمان(ع) حمل مي شد، با آهنگ تاثيرگذار و احساس برانگيز تصنيف بنان ترکيب شده و همه را تحت تاثير قرار داده بود. بيش از همه، آيت الله طالقاني و آيت الله رباني شيرازي مرا تحسين کردند و بارها در روزهاي بعد خواستند که بخوانم. تاکيد مي کردند که با همان «لحن» که آن روز خواندي، بخوان! به جاي آهنگ، از واژه «لحن» استفاده مي شد. جرئت نمي کردم بگويم اين لحن، آهنگ «تصنيف» و «ترانه» است و خواننده اش هم «بنان» است، چون احتمالا بنان، «مطرب» ناميده مي شد و خواننده اي که با «آلات موسيقي» ترانه مي خواند و ترانه تصنيف هم از مقوله «لهويات» است. روزها گذشت و خواندن غزل «يوسف گمگشته حافظ» به آهنگ تصنيف «تا بهار دلنشين بنان» تکرار شد و به صورت يک آواز آشنا در ذهن ها جا افتاد و مجوز گرفت.
مدتي بعد، احتمالا نزديک فصل بهار، وقتي مجددا خواستند که بخوانم، دل به دريا زدم و گفتم: «امروز مي خواهم شعر جديدي را بخوانم که در مورد بهار است، ولي با همان «آهنگ يوسف گمگشته!» بلافاصله استقبال کردند و گفتند با همان لحن. من هم اين بار، اصل تصنيف بنان را با آهنگ خودش خواندم. «تا بهار دلنشين آمده سوي چمن، اي بهار آرزو بر سرم سايه فکن، چون نسيم نوبهار از آشيانم کن گذر، تا که گلباران شود کلبه ويران من» الي آخر. و اين شايد اولين بار بود که تصنيف و ترانه بنان، از دنياي تحريم شده و طرد شده موسيقي آن روزگار، به دنياي سنت و مذهب وارد شد و عملا مجوز گرفت!موضوع را به آقايان طالقاني و گرامي گفتم. استقبال کردند و گفتند حدس مي زديم که بايد چنين کاري کرده باشي!
شما در زندان شيوه هايي هم براي مبادله اطلاعات داشتيد. اين مبادله اطلاعات و پيام رساني ها هم مي توانست خطرساز باشد و زنداني را به شکنجه هاي جديد و شديدي گرفتار کند. مثلا اگر معلوم مي شد زنداني اطلاعات مهم ديگري داشته و افشا نکرده، اين هم به نوبه خودش زمينه ديگري را براي تجديد و تشديد شکنجه، و اين بار کينه جويانه و انتقام گيرانه تر را فراهم مي کرد؟ به هر حال «کميته مشترک» واقعا شکنجه خانه عجيب و طاقت فرسايي بود. صداي نعره ها و ضجه هاي مردان و زناني که شکنجه مي شدند و صداي خرخر کسي که بر اثر شکنجه در حال احتضار بود و يا در يکي دو مورد، دست به خودکشي زده بود، زندانيان را از هر سو احاطه مي کرد. يک نمونه از کساني که در اينجا شکنجه هاي وحشتناکي شدند، براساس آنچه که در دهه پنجاه شهرت پيدا کرد، «مهدي رضايي» بود. نمونه بارز ديگر مرحوم «شهيد رجايي» است که شايد حدود دو سال در سلول انفرادي بود. حتي کساني از بچه مذهبي ها مثل «رضا تهراني»، ماه ها در «کميته مشترک» بوده اند. شکنجه شدن هاي امثال «خانم دباغ » و «احمد احمد» و آقايان «عزت شاهي» و «غيوران» هم که معروف است.
از گروه هاي غير مذهبي هم نمونه هايي هست. در بين اين گروه ها بودند افرادي که در همان مسير و مرام خودشان آدم هاي صادقي بودند؛ يعني نسبت به همان نوع عدالت مارکسيستي که معتقد بودند، بعضي هاشان واقعا صداقت داشتند. بعضا خيلي هم شکنجه شده بودند. مثل بيژن جزئي و خسرو گلسرخي و کرامت دانشيان و بهروز دهقان و برادران احمدزاده و امثال اينها. بيژن جزئي از سران کمونيست ها که با هشت نفر ديگر از زندانيان از گروه هاي مختلف، در ارتفاعات اوين به رگبار بسته شد. صفر قهرماني سي سال از عمرش را در زندان گذراند. از گروه ترور حسن علي منصور، يعني از گروه شهيد بخارايي هم کساني مانند: آيت الله انواري، شهيد حاجي عراقي و آقايان اماني، عسگراولادي و حيدري بودند که وقتي من آنها را ديدم، بيش از دوازده سال از دوران جواني شان را در زندان گذرانده بودند. مرحوم محمد دزياني از دانشجويان دانشکده حقوق، رشته علوم سياسي، نمونه ديگري است که دانشجوي مذهبي بود. البته مثل اکثر دانشجويان در فضاي روشنفکري آن زمان قرار داشت و بعدها هر گروهي سعي مي کرد امثال او را مصادره کند. او به قدري شکنجه شده بود که برده بودندش بيمارستان و در آنجا به طوري که شنيدم از قسمت هاي ديگر بدنش گوشت و پوست جدا کرده و به کف پايش پيوند زده بودند که اگر صليب سرخ، عفو بين الملل و مراکز ديگر آمدند، پاي او ظاهرش تا حدي ترميم شده باشد. با اين حال ترميم نمي شد و باز آن گوشت و پوست ها ريزش مي کرد و سرانجام نيز براي اينکه سندي عليه شان نباشد، گفتندآزاد و در درگيري مسلحانه کشته شده است. از ميان روحانيون، خصوصا مرحوم آقاي لاهوتي و همچنين آقايان مهدوي کني و هاشمي رفسنجاني و رباني شيرازي و خيلي از مبارزان ديگر بودند که شکنجه هاي زيادي را متحمل شده بودند و زمان زيادي را در کميته مشترک و شکنجه گاه هاي ديگري چون قزل قلعه گذرانده بودند. در مورد آقاي هاشمي مي گفتند بر اثر نخستين شکنجه هايي که ديده، گوشت پايش ريخته و استخوانش نمودار شده بود.
در زندان کميته، وضعيت زنداني آن چنان سخت بود که گاهي بعضي ها به منظور حفظ اطلاعات مبارزاتي و حراست از جان ديگران و همچنين به تصور راحت شدن خودشان از بازجويي ها و شکنجه هاي طاقت فرسا، خواسته يا ناخواسته به سمت انتحار احتمالي سوق داده مي شدند. خود من يکي دو بار بي اختيار تا مرحله شروع به اقدام پيش رفتم. نگهبان ها هميشه سلول ها را بازرسي مي کردند که هيچ وسيله اي براي اين کار در دسترس نباشد. يادم مي آيد که هر روز به محض رفتن به دستشويي تلاش مي کردم تا از سيم جارو قطعه اي جدا کنم. يک بار اين کار را کردم و سيم را روي سيمان کشيدم تا تيز شود و سپس داخل دستشويي براي موقع خاص پنهان کردم. گاه ساعت ها و روزها و شب ها، زنداني مجروح را در برف و سرما بدون بالاپوش نگه مي داشتند و يا در زمستان با ريختن آب و سيلي زدن، به هيچ قيمت نمي گذاشتند بخوابد. اينها فقط به زبان آسان است. در سال 54 که طلاب و دانشجويان را گروه گروه مي گرفتند، چون در کميته مشترک، سلول کم آورده بودند، آنها را در بندهاي اوين به تخت شلاق و شکنجه مي بستند و من حتي ماه ها بعد که به بند1و2 زندان اوين برده شدم، هر روز آثار ضربات کابل ها و قطرات خون پاشيده شده را روي ديوارهاي بين بند و حياط مشاهده مي کردم. با اين که پاکسازي هم کرده بودند، ولي هنوز آثار خون، روي ديوارها پيدا بود. معلوم بود که آنها بر اثر شلوغي و تراکم و همچنين شدت غيظ و غضب، فقط به زدن و خرد کردن فکر مي کرده اند، حالا به هر صورت و به هر قيمت. با عنايت به سرگذشت پرفراز و نشيب و فعاليت هاي فرهنگي ضد رژيمي که داشتيد و با توجه به اينکه از «موزه عبرت ايران» و در واقع کميته مشترک ضد خرابکاري زمان شاه بازديد کرديد و ديديد که شکنجه گاه رژيم شاه، در جمهوري اسلامي تبديل به يک مرکز فرهنگي شده، در اين مورد و راجع به چگونگي اين انتقال، اگر مطلبي داريد بيان بفرماييد؟ خيلي خوشحال شدم وقتي شنيدم که يک شکنجه گاه تبديل به يک مرکز فرهنگي و يک موزه تاريخي شده، هر چند به نظرم کمي دير! البته جلوي ضرر را از هر جا که بگيرم، منفعت خواهد بود. بايد از همان اوايل انقلاب اين طور مي شد. من سال ها محل کارم همين نزديک بوده و هر وقت از اينجا عبور مي کردم يا از ساختمان قديمي روزنامه اطلاعات نگاهي به اين ساختمان مي انداختم، آرزو مي کردم که اي کاش در اين محل باز بود و همه مي توانستند از اينجا به عنوان يک موزه بازديد کنند. آنچه مي ديدم، از اتاق شکنجه حسيني معروف تا بندها و سلول ها و جاهاي ديگر، اينها بايد خيلي خيلي زودتر از اينها در معرض افکار عمومي و ديد نسل جوان قرار مي گرفتند تا آنها از نزديک تا حدي لمس کنند که چه اتفاقاتي در آن زمان افتاد تا خشمي سراسري، کشور را فراگرفت. اين يک فايده اش و فايده ديگرش هم اين است که امروز هم مسئولان و مديران و ماموران در دستگاه هاي مختلف کشور، آنهايي که دلسوز انقلاب و مردم و کشور هستند، از هر گونه خشونت، ولو اندک و از هر نوع برخورد منفي اي که خداي ناکرده در ذهن جوانان امروز هم بعضي از مشکلات و تلخي هاي زمان گذشته را، چه در زمينه هاي اقتصادي، چه در زمينه هاي سياسي و چه در زمينه هاي آزادي هاي مختلف و حقوق مردم و چه در زمينه هاي ديني تداعي کند، پرهيز کنند. بايد عبرت گرفت و ديد که گذشتگان با اين شيوه ها و با اين شکنجه ها نهايتا نتوانستند موفق شوند. اين شيوه ها موجب مي شود که افراد شکنجه شده، حتي اگر اعمال و افکارشان باطل باشد، در موضع مظلوميت و حقانيت قرار گيرند، تا چه رسد به کساني که اعمال و افکارشان واقعا در موضع حق باشد. اين مجسمه هايي که من اينجا ديدم، تنديس هايي که ساخته شده، موجب شد تا براي لحظاتي احساس کنم دوباره همان سال 54 است و باز دارند مرا از داخل بندها (البته اين بار با چشم باز) عبور مي دهند. جلوي يکي از اين بندها که رسيدم، ناخودآگاه رفتم عقب، احساس کردم مامور بند ايستاده است آنجا. اين احساس ها نشان مي دهد که بازسازي زندان چقدر واقعا مي تواند در ذهن بازديدگنندگان تاثير داشته باشد.
• به نظر شما موزه عبرت توانسته است با بازسازي اين زندان، تصوير درستي از آن فضا و آن شکنجه ها را در ذهن بازديدکنندگان زنده کند؟
 بله، ولي موزه هاي زنده، همان زنداني هايي هستند که در اينجا شکنجه شده اند. هر کدام از زنداني ها ارث و ميراثي تلخ از اين قبيل قتلگاه ها و شکنجه گاه ها، با خودشان بيرون بردند. خيلي ها بينايي شان را از دست دادند، خيلي ها پا و دستشان را از دست داند، خيلي ها هم سلامتي شان را به نحوي از انحاء از دست دادند که البته ممکن است ظاهرا بروزي هم نداشته باشد. اين ميان آنچه بر سر امثال من آمد، نسبت به آنچه برسر مبارزين بزرگ آمده، بسيار ناچيز است و چنانچه قبلا هم اشاره کردم، قابل ذکر نيست. منتهي از باب مقايسه عرض مي کنم. وقتي بر سر بنده اي که کاره اي نبودم و آنچه کشيدم قابل ذکر نيست، ماجراهايي آمده باشد که حتي پس از سال ها به شکل دردها و ناراحتي هاي ستون فقرات و ديسک کمر و پارگي گوش راست و بيماري اعصاب، همچنان آثارش با من همراه است، آن وقت ببينيد بر سر کساني که واقعا از بزرگان عرصه مبارزه و مقاومت بودند، در شکنجه گاه ها چه آمده است؟کساني بودند که کارشان از همين جا به بيمارستان هاي بيرون مي کشيد و مدام از گوش هايشان چرک مي آمد و يا به طور مدام به شکل خيلي ناراحت کننده اي خون ادرار مي کردند. صحنه اي را من خودم در جلوي يکي از بندها شاهد بودم فکر مي کنم بند يک بود. يک نفر را در هواي سرد به در بند بسته بودند و او را به داخل بند سلول راه نمي دادند. يک روز که مرا مي بردند بازجويي، پاهاي اين شخص را از زير آن فرنچي که روي سرم بود نگاه کردم و ديدم به شدت چرکين است. سبز و زرد و گاهي سفيد به نظر مي رسيد. احتمالا آقاي «عزت شاهي» و يا مبارز ديگري بود. به هر حال اين قبيل نمونه ها زياد بودند.
• احتمالا عزت شاهي بوده؟
 در مورد عزت شاهي که بعدها ايشان را در بند دوم اوين ديدم. زياد شنيدم که بسيار مقاومت کرده. در عين حال من در آن لحظه متوجه نشدم که آن زنداني کي بود، ولي نگهبان را ديدم که با چکمه هايش روي پاهاي چرکين همان زنداني رفت و فرياد زنداني را به آسمان رساند و انگار ضربه اي بر سر ما هم فرود مي آمد. اين، هم به منظور اذيت کردن خود زنداني بود، هم به منظور ايجاد رعب در بقيه زنداني ها و شکنجه شده ها، پا وقتي ورم مي کند، بعد از مدتي چرک مي کند و نسوج زير پوست کف پا به حالت جراحت در مي آيد و صد برابر حساس تر مي شود.

ماهنامه شاهد یاران، شماره 39

Design: Tohid Niknami www.niknami.ir