اظهارات اسدالله تجريشي در خصوص وضعيت كميته مشترك


بازجوهاي كميته مشترك ضدخرابكاري وقتي مي ديدند مبارزان در مقابل انواع شكنجه هاي جسمي مقاومت مي كنند و حاضر به همكاري نيستند، دست به اعمالي ناجوانمردانه مي زدند تا به خيال خود بتوانند مقاومت آنها را درهم بشكنند. از اين رو، دراين گونه مواقع روح و روان زنداني را هدف مي گرفتند و درصدد برمي آمدند تا روحيه او را متلاشي كنند. در يكي از روزهاي 1356 دختر جواني را به كميته آوردند. او دانشجوي مذهبي بود كه بسياري از فعاليت هاي دانشجويي را رهبري مي كرد. بعد از چند روز بازجويي و شكنجه، وقتي ديدند به هيچ وجه قادر نيستند او را وادار به حرف زدن كنند، دست به حيله اي وقيحانه زدند. آرش بازجوي مستقيم او دستور داد تا او را از سقف آويزان كنند. بعد از گذشت چند دقيقه صداي ضجه دختر در تمام بند پيچيد. او التماس مي كرد از اين كار دست بكشند و او را پايين بياورند. آرش كه از صداي ناله او لذت مي برد با صداي بلند به گونه اي كه همه زندانيان داخل سلول ها بشنوند به دختر جوان گفت: يك راه بيشتر نداري، و آن اينكه بگويي: آقا آرش بيا من را ...!!! دختر با شنيدن اين حرف از روي شرم و حيا فقط سكوت كرد و ديگر هيچ نگفت. آرش چند بار حرفش را تكرار كرد. او خوب مي دانست بچه هاي مذهبي تعصب خاصي در مسائل ناموسي دارند و مدام با تكرار خواسته اش قصد داشت روحيه ما را بشكند. جوّ بغرنجي بر سلولها حاكم شده بود. اعصاب همه خرد شده بود. از ته دل آرزو مي كرديم اي كاش مي توانستيم از سلول خارج شويم و به دختر جواني كه در چشم همگي مان چون خواهري همخون مي نمود، كمك كنيم. ولي افسوس كه ديوارهاي سيماني و دري قطور و فلزي، راهمان را مسدود كرده بود. او آن قدر آويزان ماند تا از هوش رفت. تحمل چنين حالتي براي ما كه بازوان قوي و ورزيده ي داشتيم، غير ممكن بود ولي آن دختر همه دردها را به جان خريد اما نگذاشت به عصمت او بي حرمتي شود. هنگامي كه او را پايين آوردند وضعيت جسماني اش به حدي وخيم شده بود كه حتي آرش به وحشت افتاد و دستور داد او را به سرعت به بهداري زندان منتقل كنند. در ميان بازجوهاي كميته، فرد ديگري به نام رسولي بود كه گوي سبقت را از بقيه ربوده و رذالت و بيشرمي را به نهايت رسانده بود. عنوان او سربازجوي كميته بود و اين عنوان نشان ميداد كه از نظر اداري نيز يك سر و گردن از بقيه بازجوها بالاتر است. بارها ديده بودم كه بازجوها در مقابل او دست به سينه مي ايستادند و دستوراتش را بدون چون و چرا اجرا مي-كردند. يك روز به دستور او يكي از زندانيان مذهبي را كه انس و الفت زيادي با قرآن مجيد داشت آويزان كرده بودند. بعد از ساعتي، كه انواع شكنجه ها را روي بدن برهنه و آويزان شده او انجام دادند، به دستور رسولي با آتش شروع به سوزاندن بدن او كردند. هنگامي كه او از درد به خود مي پيچيد رسولي به او نزديك شد و با تمسخر شروع به خواندن اين آيه از قرآن كرد كه: و سيعلم الذين ظلموا أي منقلب ينقلبون... و به دنبال آن مرتب فرياد مي زد: مگر شعارتان همين آيه نيست؟ پس بكِشيد! حق شماست كه ضجر بكشيد! آنها بي حرمتي را به جايي رسانده بودند كه به خود اجازه ميدادند تا آيات قرآن و سخنان پروردگار را به تمسخر بگيرند. در آن روزها هيچ اميدي به آينده وجود نداشت. حتي روزنه كوچكي كه بتوان به آن دل خوش كرد و راه مبارزه را ادامه داد، مگر وعدهاي الهي كه ايمان داشتيم محقق خواهد شد. اما نمي دانستيم اين بشارت و وعده خداوند، كي عملي خواهد شد. وقتي فشار شكنجه¬ها به حد نهايت مي رسيد، به هيچ وجه نميتوانستيم تصور كنيم كه بزودي از دست آنها رها خواهيم شد. حتي هنگامي كه به زندان¬هاي عمومي منتقل شديم. آنجا نيز همه راهها را بسته مي-ديديم. اين حالت تا به آنجا بود كه حتي علماي رده بالاي مبارز و متفكران سياسي خواه مذهبي، خواه غيرمذهبي، هيچ يك پيش بيني پيروزي در سالهاي پيش رو را نداشتند. وقتي در اول آبان ماه  سال 1356 حاج آقا مصطفي خميني به طرز مشکوکی فوت کرد. به تبع آن مردم راهپيمايي و مجالس ختم برگزار كردند، اخبار اتفاقات كشور وارد زندان مي شد. در آن روزها تحليلگران و افراد با اطلاع از وقايع سياسي جهان بر اين عقيده بودند كه اگر حركتهاي مردمي با همين شتاب و همين گستردگي پيش برود، ميتوان اميدوار بود كه پنجاه سال بعد، انقلاب ايران به پيروزي برسد. اين پيش بيني ها در حالي بود كه تعدادي از آنها جزو رهبران نهضت به حساب مي آمدند و قصد داشتند به نيروهاي زيردست خود اميدواري بدهند. اما اين پيش بيني ها كمتر از يك سال بعد همگي غلط از آب در آمد و در كمال ناباوري همه ديدند كه رژيم تا دندان مسلح پهلوي در مقابل سيل خروشان ملت ايران درهم شكست و ما از زندان آزاد شديم. در همان ابتداي پيروزي هر گروه و حزبي سعي داشت پيروزي انقلاب را منتسب به خود نشان دهد اما حضرت امام در مقابل همه آنها ايستاده، فرمودند: اين پيروزي، هديه خداوند به ملت ماست. «اسدالله تجريشي» 

کتاب خاطرات زندان، گزیده‌ای از ناگفته‌های زندانیان سیاسی رژیم پهلوی صفحه:124

Design: Tohid Niknami www.niknami.ir