ناگفته‌هایی از عملیات مرصاد از زبان یکی از نادمین

زهرا بختیاری


مریم سنجابی متولد سال ۱۳۴۷ در کرمانشاه است. سنجابی از سنین نوجوانی به سازمان مجاهدین خلق (منافقین) پیوست و توانست پس از ۲۵ سال از اردوگاه اشرف در عراق فرار کرده و به آزادی برسد و این درحالی است که مریم سنجابی تا عضویت در شاخه رهبری سازمان هم رسیده بود. سنجابی از چگونگی شروع عملیات «مرصاد» می‌گوید:
 
چرا هیچ وقت سازمان به صورت رسمی مسئولیت انفجار حزب جمهوری را برعهده نگرفت؟
تقریبا هیچ وقت در سازمان کسی به جرأت و با رسمیت نتوانست بگوید انفجار حزب جمهوری و دفتر نخست‌وزیری کار سازمان بوده، حتی در جلسات خصوصی این مطرح نمی‌شد. شما از بالا‌ترین مسئول سازمان هم چنین حرفی را نشنیده‌اید. دلیلش هم شنیع بودن این کار برای افکار عمومی بود و البته دافعه برانگیز هم بود. اما ترور صیاد شیرازی را اعلام و مسئولیتش را هم قبول کردند اما در آن دو مورد نه.
منظورتان از افکار عمومی اعضای سازمان است یا مردم دیگر؟
اعضای خود سازمان. وقتی دو گروه با هم در حال جنگ هستند خوب طبیعتا از هم تعریف نمی‌کنند. آن زمان هم یکی از کسانی که خیلی بر علیه سازمان صحبت می‌کرد آیت‌الله بهشتی بود و یکی از دلایل انفجار حزب جمهوری شخص آقای بهشتی بود. ولی واقعا این سوال در ذهن بسیاری از هوادار‌ها شکل گرفته بود و می‌پرسیدند چرا افراد دیگر حزب باید کشته می‌شدند؟ آقای بهشتی دشمن بود بقیه که کاری نکرده بودند اما چون در سازمان سوال کردن ممنوع بود کسی پاسخ به این سوالات را نمی‌داد. یا مثلا در مورد ترور آقای رجایی برخی می‌گفتند ایشان تازه چند وقت بیشتر از رییس‌جمهور شدنش نمی‌گذشت چرا باید کشته می‌شد؟
با این سوالات چطور خودتان را قانع می‌کردید؟
این‌ها همیشه در ذهن اعضای سازمان سوال ایجاد می‌کرد اما وقتی آدم در یک بستر فرقه‌ای قرار می‌گیرد دیگر سوال نمی‌کند چه شد؟ چون سرباز آنجا است و مبارزه می‌کند. البته فرماندهان هم اجازه کنکاش و سوال نمی‌دادند و طوری به بچه‌ها القا می‌کردند که طرف با خود می‌گفت من توان تحلیل ندارم.
اتفاق افتاد که خودتان شخصا با اینکه عضو سازمان هم بودید اما از ترور شخصی ناراحت شوید؟
بله. ترور آقای رجایی و باهنر برای شخص خود من خیلی دردناک بود چون آن‌ها هنوز حکومتی نکرده بودند و ترور آن‌ها خیلی ناراحت کننده و بی‌عدالتی بود. یا در مورد انفجار حزب جمهوری این سؤال را خیلی در ذهن من ایجاد کرده بود که آقای بهشتی دشمن ما بود بقیه چه کار کرده بودند؟ حتی تیتر یک روزنامه این بود که هنوز هم یادم مانده: با بهشتی شما دشمن بودید، ۷۲ تن چرا؟ این سؤال هیچ وقت از ذهن من پاک نشد.
وقتی شما به عراق رفتید که هموطنانتان با این کشور در جنگ بودند. خانواده و دوستان شما زیر آتش دولت صدام بودند. این برای شما سخت نبود که پناهنده به چنین کشوری شوید؟
سن من و تجربه‌ام به اندازه‌ای نبود که بتوانم درست تحلیل و تصمیم‌گیری کنم. واقعا تشخیص نمی‌دادم که ما داریم به کشوری پناهنده می‌شویم که با هموطنان ما در حال جنگ است و نباید این کار را انجام دهیم. بعد‌ها وقتی دافعه مردم را در این موضوع می‌دیدم به خودم آمدم. همه به این موضوع اذعان می‌کردند که اگر کسی چنین کاری انجام دهد یعنی ستون پنجم است.
به نظر شما چرا مسعود رجوی از بین این همه کشور عراق را برای اقامت انتخاب کرد؟
یکی از علت‌های اصلی اینکه رجوی به عراق رفت به خاطر جنگی بود که صدام با ایران داشت. او می‌خواست از این موضوع علیه ایران استفاده کند. ارتش آزادی‌بخش اصلا بر همین پایه‌ها بنا شد. خرداد ۶۷ بود که مسعود اعلام کرد ارتش آزادی‌بخش را تاسیس کرده.
قبل از عملیات مرصاد حملاتی توسط سازمان انجام شد، شما در این حملات هم حضور داشتید؟

خیر. حمله‌هایی را که این ارتش انجام می‌داد به این صورت بود که به پایگاه‌های مرزی ایران حمله می‌کردند و مثلا در یک پایگاه ۱۰-۱۵ سرباز را می‌کشتند. سربازهایی که مشغول گذراندن دوران خدمتشان بودند. همانجا بود که سازمان خیلی ریزش داشت. یادم هست ما تازه رفته بودیم که از ۱۰۰ نفر که با برگه‌های حنیف آمده بودند ۴۰ نفر در‌‌ همان جلسه گفتند: ما با سربازهای ایران وارد جنگ نمی‌شویم و رفتند.
سازمان با این حملات کوچک و کشتن سربازان شروع کرد و عملیات‌های «مهران» و «چلچراغ» را انجام داد تا اینکه رسید به عملیات «فروغ جاویدان» یا‌‌ همان «مرصاد».
چرا رجوی این همه شتابزدگی داشت برای اینکه زود‌تر به ایران حمله کند؟
مسعود رجوی خیلی عجله داشت ارتش آزادی‌بخش را به جایی برساند و اعلام قدرت‌نمایی بکند. وقتی در ۲۶ تیرماه قطع نامه پذیرفته شد، رجوی عجله‌اش برای حمله به ایران بیشتر شد چون فکر می‌کرد اگر عراق هم آتش بس را بپذیرد ممکن است این راه برای حمله سازمان بسته شود. مسعود می‌خواست از امکان جنگ برای شکست رزمندگان ایران استفاده کند.
به عقیده شما نفوذ دولت عراق در سازمان چقدر بود؟
سازمان تبلیغات زیادی می‌کرد برای آنکه نشان دهد ارتشش مستقل است اما باید بگویم ۱۸۰ درجه خلاف این بود. سلاح‌های این سازمان توسط دولت عراق تامین شده بود، مسعود بدون اطلاع دادن به استخبارات عراق حتی یک عملیات کوچک هم انجام نمی‌داد و اجازه هم نداشت انجام دهد.
البته رجوی رسما نمی‌گفت ما مطیع دولت عراق هستیم. مثلا می‌آمد می‌گفت با صاحب خانه‌مان (این لقبی بود که رجوی صدام را با آن صدا می‌کرد) صحبت کردیم و گفتیم می‌خواهیم چنین کاری انجام دهیم و مثلا او موافق است یا نه.
چطور متوجه شدید که قرار است به ایران حمله کنید؟
قبل از عملیات مرصاد مسعود جلسه توجیهی برای اعضا گرفت. او در آن جلسه می‌گفت ما چه پیروز شویم و چه نشویم باید این عملیات را انجام دهیم. یک نظرخواهی هم از حضار صورت گرفت که همه گفتند ما موافقیم، فقط یک نفر دستش را بالا برد که من مخالفم و او هم در جمع تحقیر شد. همانطور که اشاره کردم در جلسات ما هیچ کس تحت هیچ شرایطی حق غایب شدن نداشت و حتی در آن جلسه تخت زده بودند و بیماران بستری شده را هم می‌آوردند.
شما هم در عملیات مرصاد وارد معرکه شدید؟
خیر. مدت کمی از پیوستنم به سازمان می‌گذشت که عملیات «مرصاد» آغاز شد. موقع انجام عملیات من در قرارگاهی که برای تدارکات بود رفتم. همه حتی مریض‌ها را بردند لب مرز ایران و عراق. عده‌ای از جمله خود من پشت مرز آماده بودیم تا مرحله حمله ما فرا رسد که روز سوم جلوی ما سد شد و اینقدر از هم گسیخته شده بودیم که نتوانستند ما را سازمان دهی کنند.
ما مثل رزمنده‌های پیاده نظام بودیم. قرارگاه ما بسیار آشفته بود. حیاطی هم داشت مانند قلعه، مهمات و سلاح وسط این حیاط ریخته بود و کسی نمی‌توانست آن‌ها را ببرد برای نیرو‌ها.‌‌ همان زمان فرماندهان حدود ۲۰۰ خودرو دو کابین از دولت عراق تحویل گرفته بودند و آنجا ریخته بود نه کسی می‌توانست سوار شود و آن را به جایی برساند.
بعد از شکست در عملیات همچنان اعتقاد داشتید که حمله باید صورت می‌گرفت؟
ما آن زمان همه‌مان اعتقاد ایدئولوژیک داشتیم و همانطور که گفتم در جلسه توجیهی آخر همه موافقت خودشان را مبنی بر انجام عملیات اعلام کردند. ولی بعد از این عملیات وقتی برگشتیم به مقرمان، من گزارش این عملیات را که ۱۶ ساعت بود نوشتم و دادم به مسئولم. شاید خیلی نمی‌توانستم دقیق تحلیل کنم اما می‌گفتم چطور سازمان توانست با این تعداد نیرویی که داشت چنین تصمیمی بگیرد؟ آن هم با استعداد مثلا صد تانک چرخدار که فقط می‌توانست در آسفالت برود و ۴۰ نفربر که از دولت عراق گرفته بودند و خیلی هم جدید بود.
استعداد و آمادگی تجهیزات و نیرو‌ها در این عملیات چقدر بود؟
از عمر ارتشی که ما تشکیل داده بودیم کمتر از یکسال می‌گذشت و اکثر آدم‌ها آموزش ندیده بودند. حتی خود من تا عملیات مرصاد حتی یک گلوله هم شلیک نکرده بودم. نفراتی را هم که از خارج جذب کرده بودند حتی بلد نبودند لباس نظامی را درست تن کنند و خانم‌ها روسری را نمی‌توانستند روی سرشان نگه دارند. سازمان حدود ۲۳ تیپ تشکیل داده بود که هر تیپ ۱۵۰ نفر بودند البته این با نظام کلاسیک جنگ همخوانی ندارد. سلاح‌های ما خمپاره انداز و کاتیوشا بود. سازمان به شدت شتاب زده و با عجله عملیات کرد.
رجوی روی چه حسابی تصمیم گرفت با چنین تجهیزاتی وارد جنگ با ایران شود؟
رجوی روی دو موضوع خیلی تاکید داشت. اگر این دو موضوع نبود فکر نمی‌کنم دست به این کار می‌زد، یکی اینکه روی پشتیبانی دولت عراق سرمایه‌گذاری کرده بود و دوم اینکه فکر می‌کرد اگر از مرز رد شود مردم ایران دسته دسته به آن‌ها می‌پیوندند. به این دو دلیل و ابهامات و توهماتی که داشت دست به این کار زد وگرنه هیچ عقل نظامی حتی در تصورش هم نمی‌گنجد که چنین عملیاتی طرح‌ریزی کند. شاید یکی از تجربیاتی که باعث شده بود رجوی و نیرو‌هایش به آن تجهیزات تکیه کنند‌‌ همان وقایع سال ۵۸-۵۷ و درگیری‌های شهری بود.
کمااینکه من در گزارشات خیلی از افراد دیدم آن‌ها هم این سؤال برایشان پیش آمده بود که چطور می‌شود با این تعداد نیروی قلیل وارد جنگ شد و ارتش چند میلیونی ایران را شکست داد؟! کسی این کار را نمی‌کند مگر اینکه در توهم باشد. علیرغم اینکه مسعود فکر می‌کرد مردم به او می‌پیوندند اما وقتی بچه‌های ما از کرند و کرمانشاه رد شدند حتی یک نفر هم به ما نپیوسته بود. البته یک خانم و یک آقا پیوستند اما آن‌ها هم چند سال بعد جدا شدند. با هیچ دو دو تا چهار تایی انجام این عملیات جور در نمی‌آمد.
از جنگیدن نمی‌ترسیدید؟
همه در وجودشان ترس است و کسی نمی‌تواند آن را کتمان کند. در لحظاتی انسان ترس در وجودش دیده می‌شود اما چیزی که بر این ترس ما غلبه داشت اعتقادات ما بود. تا سال ۷۲ ایدئولوژی من نسبت به سازمان محکم بود و تا‌‌ همان زمان بر ترسم اینگونه غلبه می‌کردم.
مسعود رجوی هم خود در عملیات مرصاد شرکت داشت؟
من شنیدم مسعود با نیروهای حفاظتی‌اش تا پشت گردنه پاتاق آمده بود.
چند نفر از نیروهای سازمان در این عملیات کشته شدند؟
سازمان تبلیغات گسترده‌ای داشت برای اینکه بتواند نیرو جمع کند و سمپات در سراسر دنیا داشت. تعدادی از خارجی‌هایی که سازمان برای این عملیات جذب کرده بود به این عنوان بود که ما در ایران می‌رویم و در میدان آزادی با موفقیت به جشن و پایکوبی می‌پردازیم. اما افرادی که از خارج آمده بودند آموزش نظامی ندیده بودند و به محض پیاده شدن با یک تیر کشته شده بودند. آن‌ها حتی پوتین پوشیدن را هم بلد نبودند. اکثر آن‌ها از کشورهای اروپایی بودند و تعداد نیروهایی که از خارج آورده بودند فکر می‌کنم حدود هزار نفر بود. من چون در پرسنلی بودم می‌دانستم حدود ۲ هزار نفر کشته شده بودند. اما تنها عکس حدودا هزار نفر را در آمار به عنوان کشته‌ها برای تشکیل پرونده ثبت کردند. تقریبا کسی از نیروهای ما از عملیات مرصاد برنگشت. من در یگانی که بودم ۱۰-۱۵ نفر بودند که فکر می‌کنم یک نفر برگشت.
شکست در این عملیات چه تاثیری روی نیرو‌ها گذاشته بود؟
بعد از این عملیات سیر تناقضات افراد مشخص می‌شد و تا آن زمان رجوی در هاله‌ای از قداست برای ما بود و کسی حتی به خودش اجازه نمی‌داد که از مسعود سؤال بپرسد. اما بعد از این عملیات همه اذهان به خودشان آمده بودند و می‌پرسیدند چه شد که سازمان چنین عملیات احمقانه‌ای را انجام داد. من این را از گزارشاتی که بچه‌ها تحویل می‌دادند متوجه شدم. ما در این عملیات از دو ناحیه ضربه روحی خوردیم یکی از دست دادن دوستانمان بود و دیگری اینکه از خواب غفلت بیدار شده بودیم.

خبرگزاری فارس

Design: Tohid Niknami www.niknami.ir